#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_86

با رستاک تا دم دمای صبح بیدار بودیم....

نوشیدنی خوردیم..

حرف زدیم و رستاک به تنهایی سیگار کشید....

اما رستاک راضی نبود انگار . دلش بیشتر از این ها خواهان بود....!

به ساعتم نگاه کردم..5 صبح بود...!

ـ بلند شو.......... خماریه چشمات پدرتو صبح در میاره....!

خندیدم.....

ـ میمونی یا...

نگاهم کرد...از چشماش حرفای تکراری و بی منطق رو خوندم....!

ـ نمیشه رستاک....

یه نفس عمیق کشید و بلند شد....

اومد جلو و تلافی صادر نکردن مجوز رو سر زیباترین عضو صورتم آورد...!

ـ مراقب خودت باش....

سرمو تکون دادم....

و این بار بدون توجه به گِزگِز کردن لبهام خودمو روی تخت پرت کردم و راحت ترین خواب رو به روحم هدیه دادم.....!

****

3 ساعتی میشه درگیر نوشتن نرم افزارم....

شاید یک دهم اون چیزی رو که باید، نوشتم....

هزار پاکش کردم و از دوباره نوشتم.....

با جزوه ها و کتاب هایی که چند تا از اساتید ایرانی خارج از کشور که باهاشون در ارتباط بودم ، برام فرستاده بودن کارم خیلی سخت تر شده بود....!

فکر میکردم بعد از فهمیدن نقص برنامه ، خیلی آسون میشه حلش کرد اما دقیقا چند برابر شن کارهامو روی شونم حس کردم....

باز هم خسته تر از یه کارگر ساختمونی دست از برنامه نویسی کشیدم...!


romangram.com | @romangram_com