#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_78

اشاره کرد به سهراب و ادامه داد...

ـ به کارت برسی....

سهراب بیشتر نذاشت شهبد حرف بزنه

ـ هو....سرخر بگم کیه؟...میخوای اینو خر کنی چرا از من مایه میزاری؟

برگشتم سمت سهراب

ـ حالا نه که نیستی...

دیگه امنیت جانی نداشتم...

بلند شدم و مثل قرقی در رفتم....

شهبد ، سهراب رو گرفته بود واگرنه مرگم حتمی بود....!

ـ بیشرف.... حالیت میکنم...

خندیدم...

ـ فناتیم داداش...

شهبد از زور خنده سرخ شده بود....

سهراب تمام حرصشو سر شهبد بیچاره خالی کرد.....

ـ گمشو توام....عین کش تمبون چسبیدی به من...نترس این عفریته رو کسی حریف نیست...

نمیدونم چرا اما بد کرم درونم ول ول میخورد...

ـ بر منکرش لعنت....

شهبدم انگار کرم درونش فعال شده بود...!

ـ بشمار....!

سهراب داشت منفجر میشد....!

دوسـت دارم یـک شبــه ، هفتــاد سـال پیـــر شـوم

در کنــار خیـابــانی بـایستـــم . . .


romangram.com | @romangram_com