#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_262

سرم روي سينيه مردونش فرود اومد و دستام محكم دور كمرش چفت شدند...!

انگار لرزش بدنم منتظر بود تا گرماي بدن ياسر رو حس كنه...!

صداي گرومب گرومب قلبش ملوديه آرامشبخشي شد تا بيقراريه وجودم رو تسكين ببخشه....!

دستامو از دور كمرش باز كردم و روي سينش گذاشتم...جايي حواليه قلبش...!

آغوشش معجزه ميكرد...ديگه نه ترسي داشتم و نه هراسي.... سبك بودم...

چشمامو بستم...ضربان نبض زير گردنش كه حالا چسبيده بود روي پيشونيم حالمو خوب ميكرد....

يه چيزي توي دلم حكم صادر كرد تا زبون باز كنم....

بگم از چيزايي كه تو دلم سنگيني ميكنه....

حرفهايي كه 9 سال توي پستوي دلم زندونيشون كردم....

لب باز كردم....

دستاش محكمتر شدن و سكوتش اطمينان بيشتر براي انجام كاري كه ميخواستم....

گفتم....

از دردام... از غمهام....از خوشي و ناخوشيهام....

از ارزوهام...از اونايي كه رنگ خاكستري گرفتن به خودشون و از اونايي كه هنوز رنگي موندن....

ازتنهاييام...از اينكه قلاده ي سنگينتر از وجودمه.... ا

از د.وريها ي بچگونم...از فرار كردن هاي از سر غرور.... همه رو گفتم... و واون فقط گوش ميكرد....

فقط تمام وجودشو سپرده بود به من تا اروم بگيرم....

دستايي رو كه حالا از شدت ناراحتي و شايد بغض مشت شده بودن رو توي دستاي مردونه و بزرگش گرفت.....

از اون خلسه ي شيرين به طعم عسل بيرون اومدم...

نگاهم با نگاه گرمش تلاقي كرد....

_ آروم شدي....؟

خنديدم...


romangram.com | @romangram_com