#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_241
_ خوبه...اگه خدا كمكمون كنه عمليات رو شروع و با موفقيت به اتمام ميرسونيم....
نگاهم قد خميده شد و شايد كمي با چاشنيه حسرت بيرون دادم نفسيرو كه سنگيني ميكرد برام...
_ ان شالله....
_ سيد...سه نفر از خونه ي تيميه اصليشون طبق گزاراشات نفوذيمون نقشه كشيدن تا خانم امين رو گير بندازن...اونا از وجود ما ظاهرا بي خبر هستند و بنابراين احتمال خيلي قوي ميدن كه توي مراسم عروسيه دوستانشون خانم امين شركت كنن...
حواسم رفت پي نطق شديدو جدي اللحن سرهنگ...
_ اما سرهنگ ما به برادرش گفته بوديم كه غيبت رو موجه كنه. بنا براين حضور نداشتن در مراسمي شبهه برانگيز نخواهد بود....
سرهنگ كمي به سمتم متمايل شد...
_ دقيقا پيچيدگيه ماجرا همين جاست....از اونجا كه اين عروس و دوماد بيش از حد به خانم امين نزديك بودند حضور نداشتن ايشون در مراسم خيلي تو چشم و مشكوك خواهد بود....بنابراين بايد عادي رفتار كنيم و ايشون تو مراسم حضور داشته باشند هرچند برادرش با حضور خواهرش در مراسم وختي دونستن اين مسيله به شدت مخالفت كردن....
از حرفاي سرهنگ چيز زيادي دستگيرم نشد...
نقطه ي مبهم زياد وجود داشت و من تصميم گرفتم ماجرا از زبون سهراب بشنوم.....
اين طور كه فهميدم مراسم دو هفته ي ديگه بود پس فرصت به اندازه ي كافي دارم...ب
عد از اتمام كارم با سرهنگ از گوشيم به حاج بابا زنگ زدم تا جايي كه ميخواد برسونمش...به
محافظين 24 ساعته اي كه دو و بر خونه كشيك داشتن هم سري زدم تا از وضعيتشون اگاه شم....
كار حاج باب يه چند ساعتي طول كشيد و موقع ناهار رسيديم خونه....طبق
معمول سفره ي رنگين حاج مامان پهن بود.....
بعد از عوض كردن لباس و شستن دست و صورتم سر سفره نشستم...هنوز ازش خبري نبود....
حاج مامان بلند شد تا بره حاج بابا رو صدا بزنه . فاصله ي رفتن حاج مامان و رسيدنشون به سفره بهترين موقعيت تلافي براي من بود...!
**************************
" غوغا"
حس هاي قشنگي كه اين روزها دله ترسوي منو به بازي گرفتن و توان مقابله باهاشون رو ندارم رو دوست دارم....
شايد چون جنسشون فرق ميكنه...شايد چون تجربه ي به اين شيريني رو هرگز توي خواب هم نداشتم.....!
همراه اين شيريني ، طعم گزنده ي تلخي هم اعلام حضور ميكنه....طعمي كه رنگ حقيقت داره....هراس از شاخ و برگ دار شدن لحظات شيرينم...
romangram.com | @romangram_com