#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_238

ـ بله...امري هست در خدمتم....

ـ نه..فقط زحمت رسوندن من افتاده گردنت....

ـ اين چه حرفيه....وظيمه....

نگاه هاي زيز زيركي كه به منو حاج مامان ميكرد ، منو مشكوك كرد...!

مطمئن بودم خوابي برام ديده....!

چايي رو برداشتم و يه قلوپ ازش سر كشيدم......هنوز توي دهنم بود از مزه ي بيش از حد ترشش تمام صورتم جمع شد...

شليك خندش بلند شد......بي شرف...!

با تمام عصبانيت و جديتم بهش زل زدم....خندشو قورت داد با يه دستش ؛ دست حاج مامان رو قاپيد...!

ـ چرا اينجوري نگام ميكنين؟..فكر كردم چايي ليمويي دوست دارين؟

از لاي دندون هاي كليد شدم غريدم..ـ

ـ پس اتش بس تموم شد....؟

با سرخوشيه زياد بلند خنديد و گفت:

ـ با اجازه ي بزرگترا بله...!

يه چيزي شبيه ابشار نياگارا توي دلم به وجود اومدو با همون خروش و جوشش فرو ريخت...!

چي توي نگاهم ديد كه سردرگم و هول شد و يهو از جاش بلند شد....

ـ امم....چيزه...من سير شدم...مرسي...

تا خواست از روي تخت پايين بره گفتم:

ـ ميشه كيف و كت منو از توي اتاقم بياري؟...

نگران نگام كرد.... ..حاج مامان و حاج بابا با لذت نگامون ميكردن..حالا كه خودش شروع كرده پس بايد تا آخرش رو بره...!

ـ آره...يعني باشه....

با شك و ترديد قدم برميداشت....ـمن راحت كنار حاج بابا جا گرفتم....

ـ اذيتش نكن ياسر....


romangram.com | @romangram_com