#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_218

روی تخت نشسته بودم و با همون حالت برگشتم سمتش.....

ـ حالم خوبه....

نگام کرد...

خودش گفته بود فعلا اتش بس...!

نفسی عمیق کشید و تکیشو از درگاه در برداشت و خواست برگرده که زبونم به کار افتاد....

ـ من...

همین یک کلمه کافی بود تا راه رفتنش سد شه....

منتظر نگام کرد...

کامل چرخیدم سمتش...

ـ من ادم نمک نشناسی نیستم و اشتباه هر کسی رو به پای خانوادش نمی نویسم.....

به اینجا که رسیدم استپ کردم.....

این جمله فقط شعاری بود و زر اضافی چون دقیقا من تو یان چهار روزه گذشته علاوه بر این مرد ؛ خانوادش هم توی تحریم قرار داده بودم....!

ادامه دادم...این بار محتاطانه تر و واقع گرایانه تر....!

ـ یعنی غیر از واقعی که از درون واقعا داغون میشم و قدرت تشخیصم توی اتیش انتقام گم میشه....!

و اون هنوز نظاره گره ستیزه من با کلمات بود که برای ردیف کردنشون داشتم جون میکندم....!

ـ نمی خواستم بیشتر از این خانوادتون رو ناراحت کنم..چ.ن حقشون نیست...کس دیگه ای باید تاوان بده....!

و باز هم نگاه خیرش اما این بار کمی اخموتر و جدی تر از فبل نظاره گر من بود...!

ـ من تا حالا توی همچین مراسمهایی شرکت نکردم...نمی دونم چیکار میکنن....هیچ پیش زمینه ای در مورد این مراسما ندارم.....و خب در ادامه هم اگه بخوام بیام فکر نکنم لباسام مناسب مراسمتون باشه....!

اگه برقی که توی چشمای مردک اخمو و صد البته بی انصاف رو نادیده میگرفتم یقینا باید به دسته ی نا بینایان عالم باید میپیوستم....!

قدمی جلو گذاشت و با کمی مکث دستشو توی جیب شلوارش فرو کرد.....

ـخوبه...ممنونم که فعلا چشم روی تاوان کشیدن از من بستی...!

نیش زبانش رو در هر شرایط و موقعیتی حفط میکنه.....خودخواه...!


romangram.com | @romangram_com