#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_201

*****

"یاسر"

سیلی خوردنم سرعت گیر محکمی شد که زبانم بیشتر از این نچرخهو از روی عصبانیت شرمزدگی بعدش رو بیشتر به جون نخرم...!

صبرم حدی داشت...

ذات من با صبوری مشکل داشت و تو هم برهه از زندگیم این عیب باعث شده بود یادگاری های ماندگاری رو به جا بزارم....!

درسته لبریز شدم...هوار کشیدم و کلماتی که تو دلم سنگینی میکرد آوار کردم سر دختر سرکش روبروم اما خودمو و خدای خودم شاهد بودیم که بیشتر بار کلماتم بی انصافی بود در حق اون دختر...!

دل گیر بودم و تحملش برام سخت ؛ اما توی این مدت نه هرزگیازش دیده بودم و نه زشت و زننده ای....!

و باز مثل هر بازی که عصبانیت کورم میکرد و از فکر کردن فلج و ناتوان میشم از خودم حرصم گرفت....

روی صندلی نشستم...داوود و حنانه دم اشپزخونه ترسیده و ناراحت ایستادم...

نگاهشون کردم....

ٱ بیاین این جا ببینم.....!

داوود دست حنانه رو گرفت و اروم روی صندلی های روبروم نشستند...

چشمام رو بستم...هر کاری الان انجام دادنش جز بدتر شدن اوضاع ثمر دیگه ای نداشت....

بلند شدم و بساط شام رو برای این این دو طفل ترسیده از داد و هوار من اماده کردم....!

برعکس ظاهرش و درست بر خلاف تصورم اشپزیش خوب بود.....

هرچند سالاد ماکارونی رو هر دختر 12 سیزده ساله ای چشم بسته درست میکرد ولی خوب برای اون قابل قبول بود....!

یکساعت بعد حاج مامان و صاحبان بچه هایی که مسئولیتشون با دختر لجباز و غدی که حالا شونه خالی کرده بود از مسئولیت رسیدن...!

به محض وارد شدن حاج بابا و حاج مامان قیافه ی پکر و داغون من و چهره های غمگین و کشتی غرق شده ی بچه ها تا ته ماجرا رو حالا نه کامل ولی در حد بیشترش رو بفهمن....

تا حاج بابا خواست حرف بزنه یاسین و بقیه وارد شدن و این یعنی موقع رفتن ن رسیده....!

رفتم پیش حاج بابا...

ـ دوربرتون که خلوت شد اجازه میخوام برای حرف زدن.....

و این مردید دوست داشتنی گرفت چی میگمو چرا میگم....!


romangram.com | @romangram_com