#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_182
ـ حاج خانوم چرا یه کاسه ترشی هم برای این گل دختر نیاوردی که این جوری داره کاسه ترشی رو با نگاه میخوره....!
با صدای خنده دار حاج بابا ؛ حاج مامان و مردک اخمو سر بلند کردنو بهم نگاه کردن....
حاج مامان با نگرانی نگام کرد و گفت:
ـ اخه از اول صبح گلوش سوزش داره...گمونم یه ذره سرما خورده به همبن خاطر ترشی نیاوردم...با خوردنش گلوش بدتر میشه....
وچه کسی گفته بود که من باز هم از خیر ترشی میگذم؟......
لقمه رو قورت دادم و غمزده به مردک اخمو زل زدم.....
تابلو بود که قیافه ی شیطنتش رو داره زور میزنه زیر حالت جدی بودنش مخفی کنه اما این چلچلراغی شدن پشمهاش کار خودشو کرده بودن و طبل رسواییشون صداش بلند بود....!
به درک....! من ادم شکم داری نبودم ولی ترشی رو نمیشه ازش گذشت....رو به مامان حاجی گفتم:
ـ حالا یه قاشق منو نمی کشه...فقط یه قاشق....
قاشقمو بردم سمت کاسه اما دستای مردم اخمو نشست روش.....!
ـ چیکار میکنین؟
جواب دادم:
ـ فقط یه قاشق میخوام بردارم....
ـ اولا قاشق دهنی تونو توی کاسه نزنین...بعدشم بهتره نخورین ...گلوتون بدتر میشه...
با حرص قاشقم رو توی بشقابم انداختم...
طلبکار رو به حاج مامان و حاج بابا گفتم:
ـ ببخشیدا شما به این دست و دلبازی و بخشندگی پس پسرتون به کی رفته؟ خسیس...!
مردک اخمو دستشو برداشت و یه قاشق پر از ترشی کرد و همین جور که به سمت دهنش میبرد گفت:
ـ ربطی به خسیس بودن نداره ..برای سلامتیه خودتون میگم.....
من پرروتر از خودش گفتم:
ـ چهجوری میتونین جلوی چشمای من ترشی رو بخورین؟...بی انصافیه...
اونم خیره شد تو چشمام و با بیخیالی گفت:
romangram.com | @romangram_com