#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_180
گلومو صاف کردم و نگاهم رو هل دادم سمت مردک همیشه اخمو و جدیه تازه وارد....لم اینرو کسی عمرا بدونه....!
ـ سلام پسرم...خسته نباشی.....
کیسه های سیب و خیار و یک هندونه ی بزرگ توی دستاش چشمک میزدن...اونها رو روی زمین کنار حوض گذاشت و دستش رو توی حوض شست...
کیسه ی خیار رو برداشت همه رو با شتاب خالی کرد توی حوض.....
بهترین صحنه ی زندگیم..... مثل یه دختر بچه که از بالا رفتن بادکنش ذوق میکنه پریدم از تخت پایین.....
دوست داشتم منم امتحان کنم و حس لذتش به وجودم هدیه بدم...آروم به حاج مامان گفتم : میشه من برم هندونه رو بندازم توی اب.....؟
حاج مامان نگاهی به شوق جاری شده توی خواستم کرد و اجازه داد....منم بی حرف پریدم و رفتم هندونه رو برداشتم.....مردک اخمو هنوزم دم حوض خم بود...منم بی هوا هندونه رو پرت کردم توی حوض....
پرت کردن همانا و پاشیدن آب به اندازه ی یک لگن بزرگ به طرف هیکل مردک اخمو و خودم همانا.....
ـ وای....
ـ چیکار میکنی؟...
صدای جیغ من و داده اون توی هم مخلوط شد....چشمام رو باز کردم و مردک اخمو که حالا مثل موش آبکشیده ی معروف شده بود رو دیدم.....
آب از سر وروش میچکید....اخماش بیشتر شده بود.....
توی موهاش یک برگ درخت که توی حوض افتاده بود ؛ چسبیده بود خیلی روی مخم بود....!
قیافش اب کشیده و باحال شده بود....
ـ کاری نکردم...هندونه رو پرت کردم تو حوض...خودتون خیارا رو هم پرت کردین....!
دستشو مشت کرد.....
ـ یعنی هنوز اونقدر نفهمیدین که خیارو با هندونه یکی ندونی؟..اخه این دوتا یکین؟....
از زور خنده سرخ شده بودم ولی از ترسم نمی تونستم جیک بزنم....
ـ خوب ...یکی نیستن ولی دیدم شما پرت کردین منم پرت کردم....حالا اشکال نداره هوا خوبه و یه ذره اب خوردین خنک شدین؟....
با این حرفم خنده ی حاج مامان و حاج بابا سر به فلک کشید و من هم خنده هایی که اسیر شده بود رو ازاد کردم....
چند ثانیه نگاهم کرد و زیر لب گفت:
ـ خودم کردم که لعنت بر خودم باد......
romangram.com | @romangram_com