#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_175
ـ بیا پسرم با تسمک برات اوردم....
ـ ممنون حاج مامان...
سینیه چایی رو از دستش گرفت و حاج مامان با لبخند عقب گرد کرد و رفت بیرون....
و من موندم وسط اتاق مردک...!مثل بالا پر از رنگهای تیره بود اتاقش....!
- کاری داشتین؟....
برگشتم به فضای اتاق....نفسی گرفتم و بی رودربایسی ازنیازهام گفتم.....
ـ این طور که من امشب دستگیرم شد مدت طولانیی رو اینجا موندگارم...از تمتمیه وسایل ارتباطی هم ه لطف شما محرومم....!
به این جا که رسیدم سینی رو روی میز کارش گذاشت و تکیه زد به میز و دست به سینه شد...
ـ خب!....
برای چیزی که میخواستم مقدمه چینی نمیکردم....هرچیزی رو نیازم بود خیلی راحت بیانش میکردم.....
ـ اینجا حوصلم سر میره...
ـ خب...!
نفس عمیقی کشیدم...متخصص بازی با اعصاب و روان ادمهاست این بشر....!
ـ یعنی متوجه ی منظورم نشدین؟...
ـ از دست من چه کاری ساختس؟...
زدم به سیم اخر ...منو چه به اروم حرف زدن...گاهی اوقات به سهراب حق میدم که لقب جغجغه بودن رو برام انتخاب کرده....
ـ یعنی چی این حرف؟...چرا نمی تونم اروم باهاتون حرف بزنم...؟ بابا من اینجا بی گوشی ..بی لب تاپ...بی ام پی تری پلیر...بی ماهواره چه غلطی بکنم...؟
گفته بودم روی دیوار چین از چنین بی خیالی شرمزده شده...؟!
همین جور خیره داشت نگاهم میکرد....
دو قدم بهش نزدیک شدم و دستمو جلوش تکون دادم....
ـ آقای سرگرد....میشنوین...؟
بی اونکه حتی یه اینچ تغییر موضع بده توی همون حالت گفت:
romangram.com | @romangram_com