#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_171
دوساعت تمام سخنرانیش طول کشید....بعد از اون بلند شد و رو به سهراب و شهبد گفت:
ـ حالا که از هر جهت خیالتون راحت شده بچه ها دم در منتطرتون هستند تا شما رو برسونن منزل....
دست و پای برهنه وسط حرفش پریدم.....
ـ الان.؟....نمیشه بیشتر بمونن؟....
سهراب دستمو گرفت....
ـ غوغا منو ببین....
و من چقدر سخت نگاهم رو کندم از صورت اخمویی که حتی زحمت سر بلند کردن رو به خودش نداد...!
ـ منو ببین...نمیشه ...نبودن تو به اندازه ی کافی شک برانگیز هست....شنیدی که جناب سرگرد چی گفت...یه مدت تحمل کن....به نع خودته...
ـ زود میای مگه نه؟
خندید....
ـ کی میگه تو سالته؟ فقط هیکل گنده کردی...
مهم نبود که جلوی این مردک اخمو داری این چرت و پرتارو میگه...اگه میرفت معلوم نبود دوباره کی میدیدمش....شاید یه هفته ...شاید یک ماه دیگه....! و من هنوز نرفته دلتنگشون شدم.....!
ـ هی...خرس گنده با تواما.....
ومن به این فکر بودم که توی این مدت؛ ندیدن این قیافه ی شوخ و شنگ رو با همه ی اون شر و ور گفتناش چطور تحمل کنم....؟
ـ غوغا.....سختش نکن...!
و باز هم سکوت من ناخن کشید و اعتراض کرد که چرا باید بری؟....
ـ غوغا....
شهبد کنارم اومد و بازوم رو به دست گرفت.....
ـ عی اشوبگر ...به فکرمنم باش که توی این مدت باید چطور این برادر یالغو و عتیقت رو تحمل کنم...؟
سریع سمتش چرخیدم و انگشت اشارم رو توی صورتش بردم....
ـ یالغوز و عتیقه هفت جدو ابادتن...کشتمت اگه یه ثانیه تنهاش بزاری....
شهبد خندید....
romangram.com | @romangram_com