#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_168

بعد از چند ثانیه حالش بهتر شد...و من بودم که حالا جون به تنم نمونده بود....

تمام سنگینیه عالم ریخته بود توی سرم ه حتی پلک زدن هم برام محال به نظر میرسید....!

بی حسی انگار قویتر شده بود.....نه صدایی میشنیدم و نه چشمام قدرت عوض کردن زاویه دید رو داشتن....

میخ سهرابی بودم که حالا سرشو اورده بود بالا و منو نگاه میکرد....

چی دید؟!....چی توی صورت من دید که مثه فشنگ از جاش پرید و جلوم نشست....

چرا این سینه ی لعتنی بالا و پایین نمیره تا فقط کمی از هوای ااق رو ببلعم.....؟

حرکت لبهاشو س میکردم اما انگار گوشام کر شده بودن.....وبرای شنیدن اعتصاب کرده بودن.....!

بدنم تکون میخورد اما من انگار توی این کالبد نبودم......

چی شد رو نمیدونم اما به خود اومدنم رو مدیون سیلیه مردونه ی سهراب بودم...!

ـ غوغا...حالت خوبه؟...غوغا؟....

انگار تازه بدنم فهمید باید یه سری فعالیت رو انجام بده....انگار تازه دوزاریه هوشم افتاد تا برای ادامه ی فعالیت باید اکسیژن بسوزونه...!

دستاش دو طرف صورتم رو قاب گرفت....قاب عکس قشنگی میشد....!

ـ غزیز دل سهراب حرف بزن.....

این عزیز دل اگه یه طوریش میشد....؟اگه اتفاقی برایش می افتاد؟.....

ـ ببخشید.....

محکم کشید شدم تو اغوشش...بی حرف بودم.....ساکت بود.....

بعد از چند ثانیه کنو از خودش جدا کرد و کنارم چفته چفت نشست....انگار بقیه فهمیده بود با سکوتشون حالمون بهتر میشه......

تا اخر شام دست تو دست سهراب غذا خوردم.....برام لقمه میگرفت و من هنوز توی فکری بودم که اگر اتفاقی می افتاد من باید از کدوم جنس خاک روی سرم میریختم؟....

بعد از جمع کردن سفره؛ سهراب خواست تنها باشیم.....

بلند شدم..

ـ ببخشید...بابت شام ممنونم..اگه اجازه بدین ما بریم بالا...

حاج بابا خنده ی قشنگی تحویلم داد و حاج مامان جواب!


romangram.com | @romangram_com