#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_166

ـ آخ غوغا....غوغا....به اندازه ی نصف عمرم توی این چند روز عذاب کشیدم...تا مرز جنون رفتم از بی خبریت....لامصب نگفتی دل سهراب توی این بی خبری چجوری بتپه؟....

اون گلایه میکرد و من توی اغوشش اشک میریختم....

اون اشکامو میبوسید و من اشقانه اون ابیهای بارونی تو صورتشو دید میزدم....

قصد جدا شدن ازشو نداشتم...دستام محکم دور گردنش چمبره زده بود تا مبادا از دستم در بره...!

ـ سهراب از نبودنت داشتم دیوونه میشدم.....تنهایی داشت جونمو ذره ذره میگرفت.....

روی سرم رو بوسید و محکمتر از قبل منو توی اغوشش غرق کرد....

گاهی کلمات درست به وظایفشون عمل نمیکنن.......گاهی درست عمق احساس رو بیان و منتقل نمی کنن....این جور مواقع سکوته که بدرد میخوره....سکوت با همه ی تهی بودنش تمام احساسات رو بی کم و کاستٰ بی ذره ای جامونده ؛ یه جا میفرسته سمت مقصد.....

چند دقیقه ای تو این امن ترین جای دنیا بودم که صدای همراه همیشگیه ما برادر و خواهر جامونده و تنها توی این روزگار منو به خودم اورد...

ـ از این به بعد هرچند وقت یکبار خودم باید بدزدمت تا ابراز احساساتتون رنگ ادمیزاد بگیره....

از سهراب فاصله گرفتم...شهبد با لبخند خاص خودش نگاهم میکردو من چقدر برای این دوست بژگی و اون تیله های قشنگش دلتنگ بودم....!هم قد دلتنگیه زینت....!

پرواز کردم همونجور که برای سهراب پر کشیدم....اون اغوش باز کرد همونجور که سهراب باز کرد برام.....

ـ اخ شهبد...دلم برات یه ذره شده بود....

روی موهامو بوسید...

ـ ایول دم این مسیولین محترم گرم که باعث شدن غوغای عمارت امینماابراز احساس کنه...!

مشتی نثار سینه ی ستبر و پهنش کردم....

ـ با زمن یه ذره بهت رو دادم...؟

صدای سهراب از پشت سرم ؛ فرصت جواب دادن شهبد رو دزدید...

ـ راسته میگه دیگه خواهر من....

ومن با زهم با وجود این دو عزیز برگشته بودم به زندگی و قلبم ضربان گرفت...

ـجفتتون بی شرفید...

و صدای خنده یهای مردانشون بود که وجودم رو از هر حسب بد و نا خوشایندی خالی میکرد...

ـ چرا توی حیاط ؟...سفره پهنه بفرمایید پسرم...


romangram.com | @romangram_com