#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_159

چند تا از خوردم...برای ته بندیه چند ساعته خوب بود....!

دوبار برگشتم توی هال...خودمو روی مبل رها کردمو پاهامو چها زانو روی مبل گذاشتم...اگر قرار باشه این مدت از همه چیز محروم باشم قطعا قبل اینکه اونگروهک بلایی سرم بیاره اینجا جون میدادم...

حتی mp3 پلیرم هم اجازه ندادن همرام باشه و ازم گرفتنش....!

سرم رو روی زانوم گذاشتم و چشمام رو بستم...فکر که میتونم بکنم...باید نقشه بریزم برای این مردک اخمو ی غد و لجباز...!

دوباره در به صدا اومد....

اَه..چه گیرین این ملت...!

بی حوصله سمت در رفتم و بازش کردم....

اما اینبار برخلاف تصوراتم مردک اخمو با سینیه غذا ÷شت در ایستاده بود...مثل خودش باید رفتار کنم...

خشن و سرد و همیشه طلبکار...!

ـ گفتم سیرم..نمیخورم....

بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

ـ ساعت 4..

ـ لازم نیست دل نگران من بشین...گفتم که...

اینبار مستقیم نگام کرد...

ـ ببین دختر خانم هرچ مدارا میکنم اما انگار قصد نداری از بچه گانه هات کم کنی...اگه قرار بود با هوا خوردن شکم ادم سیر شه پیزی به نام غذا اختراع نمیشد...





بدون اینکه باهام کوچیکترین برخوردی داشته باشه وارد خونه شد....

و من حرص میخوردم ومثله یویو بالا و پایین میپریدم....

دهن باز کردم اما مثله اینکه الان اون بود که با توپ پر اومده بود....!

ـ و در اخر دل نگران خانوادم هستم که با این بچه بازیای شما قراره مسئولیت و کار بیشتری روی شون هاشون بیوفته و من به خاطر این چیزای ب اهمییت شرمندشون میشم....!

تمام شد...


romangram.com | @romangram_com