#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_122

و نمی دونم اگر این " سرگرد " گفتن به موقع سرهنگ نمیشد من الان با جملات رگباری که به طرفم پرتاب میشد ؛چطوری نفسم رو تجدید میکردم....

لبهاشو محکم روی هم فشار داد...

حاضرم قسم بخورم اگه جنسیتم مثل خودش بود این فشار رو باید روی گردنم تحمل میکردم....!

- دخترم تو با این کار هم جون خودت رو به خطر انداختی هم مشکلات جدی رو برای ما درست کردی...

ترسیدم...این بحث به جاهای خوبی کشیده نمیشد...!

- جونم؟ میخواین من بکشین؟!!!!!!

با این حرفم هر دوشون گیج و مبهوت بهم نگاه کردن.....

تار شدن چشمام دیدم رو ضعیف کرد...سکوتشون روی اعصابم بود....

کنترل خودم رو ازدست دادم....بلند شدم...بی اختیار....

- چرا ساکتین؟ منکه گفتم منظور بدی نداشتم...این بی انصافیه...من...

نفسام مرتب در رفت و امد شدید بود؛ اونقدر که قدرت تکلمم رو ازم قرض گرقته بود...

-آروم باش دخترم....منظورم رو بد برداشت کردی...

- نه.... درست فهمیدم..دیگه اونقدرها هم حالیم هست که معنیه به خطر افتادن جون رو بفهمم..!

سرم رو به شدت تکون میدادم....

خیس شدن دستام..

سرد شدنشون...

خشک شدن لبهام ..

همه ی اینها علایم خوبی نبودن...!

سرهنگ از جاش بلند شد...

حالتش کاملا نگران کننده بود...!

قدمی به سمتم برداشت و باعث شد ترسم تشدید شه....

- نه...


romangram.com | @romangram_com