#من_تو_او_دیگری_پارت_243

ارمیتا درحالی که سینی را به یک دستش سپرده بود ... از لابه لای کارتون هایی که در پشت بام بود ... یکی را برداشت و روی زمین انداخت.

و خودش هم افتتاحش کرد ورویش نشست.

برانوش ابروهایش را بالا داد و گفت:خاکی شدی که ...

ارمیتا:خاکی باش... بشین ...

برانوش نشست و ارمیتا گفت:بزن روشن شی...

برانوش به لحنش خندید و ارمیتا کمی نگاهش کرد و برانوش گفت:خوب...

ارمیتا کاهو را اغشته به سکنجبین کرد وگفت:خوب به جمالت!

برانوش:ارمیتا خواهش میکنم ...

ارمیتا لبخندی زد وگفت:اینقدر مهمه؟

برانوش:فقط میخوام بدونم که اون...

ارمیتا میان کلامش امد وگفت:گفت میخواد برگرده پیشت... گفت متوجه اشتباهاتش شده ... گفت میخواد تو اونو ببخشی...

برانوش خشکش زده بود.

ارمیتا جدی گفت: لادن بهم گفت که هنوزم دوست داره و میخواد که تو اونو ببخشی ... و دوباره یه زندگی جدید و شروع کنید...

برانوش به تندی از جا بلند شد.

ارمیتا ادامه داد: گفت بهت علاقه داره ... و خیلی پشیمونه ... گفت برانوش و هنوز دوسش دارم ... هنوز...

برانوش مقابل ارمیتا ایستاد وگفت: واقعا اینا رو گفت؟

ارمیتا نیشخندی زد وگفت: میخواد سه تایی باهم زندگی کنید ...

برانوش دستی به پیشانی اش کشید وگفت: ولی اون حامله است....

ارمیتا داشت لبش را میگزید با این حال گفت:خوب میتونه سقطش کنه .. میتونید سه تایی باهم از نو شروع کنید...

برانوش متفکر به ایزوگا م روی پشت بام خیره شد...

ارمیتا هم از جا بلند شد و گفت: تو هم هنوز دوسش داری نه؟

برانوش به ارمیتا نگاه کرد ...

ارمیتا پوزخندی زد وگفت: دو به شک شدی؟

برانوش نفس عمیقی کشید وگفت: نه ...

ارمیتا:مشخصه...


romangram.com | @romangram_com