#من_تو_او_دیگری_پارت_226

ساق پای باریک وبرهنه ی یک دختر به او چشمک میزد ...

با هول وارد اشپز خانه شد... کفش پر از خون خشک شده بود و ارمیتا سرش را به کابینتی تکه داده بود و چشمهایش بسته بود.

با عجله مقابلش زانو زد و گفت: چه بلایی سر خودت اوردی دختر...

نگاهش روی نیم تنه ی برهنه و پاهای ل*خ*تش چرخید... و البته قسمتی که برجستگی های دخترانه اش را در ان تاپ استرج سفید بیش از استانه ی او به رخ میکشید.

هیچ وقت فکرش را نمی کرد ... روزی این همه خوشبختی نصیبش شود ... ارمیتا ... خانم مهندس...

فکر کثیفش را کنار زد ... هرچند سخت بود ولی ممکن بود...

به ارامی دستش را زیر ران های خوش رنگ و خوش تراش او برد ... از تماس کف دستش با پوست او یک لحظه حس کرد وسط سیاهی زم*س*تان چقدر گرم است!

به ارامی او را بلند کرد ... خوشبختانه بخاطر بلندی موهایش و ل*خ*ته ها از خون ریزی کاسته شده بود.

با ان همه بی حالی و رنگ پریدگی و تقریبا بی هوشی اش باز جذاب بود .. و البته بیش از اندازه خوش اندام... با ان لباس های ساده ای که او می پوشید فکرش را نمیکرد تا این حد لوند باشد ...

دختری که دوستش داشت در ب*غ*لش بود ... ان هم نه با پوششی مناسب که بتواند از پریسنگ ستاره ای نافش چشم پوشی کند وفکر کند باید قطعا نگران باشد نه خوشحال... واقعا خوشحال بود ... چادری از روی چوب رختی کشید... غیرتش قبول نمیکرد جز خودش کس دیگری او را در این حالت لوند و جذاب ببیند... حتی اگر نیمی از موهایش خونی باشد و رنگش به زردی بزند.

به هرحال او در انتخابش اصلا اشتباه نکرده بود ... ارمیتا دختری که محکم وقوی بود ،مهربان ،شوخ ... مدیر...و مطابق مدروز لباس می پوشید و سنگین و متین رفتار میکرد ... و تمامی معیارهای لازم را برای تحریک او برای بیشترشدن علاقه اش را داشت ...! حتی برای تحریک در مسائل دیگر...!

حتی وقتی گفت برانوش بیا... این قشنگترین و بهترین وزیباترین جمله ای بود که میتوانست از دهان او بشنود!

واقعا رامین یک عدد انسان احمق بود ...

ابتدا او را به طبقه ی پایین برد ... در اتومبیل روی صندلی خواباند و چادری هم رویش کشید...سپس به طبقه ی بالا امد و کمی پول وعابر بانک و نگین را که بخاطر تنها گذاشتنش قهر کرده بود را برداشت و به سرعت به سمت اتومبیل رفت.

در بیمارستان ابتدا سرش را پانسمان کردند وسپس به سی تی اسکن بردند. خوشبختانه یک شکستگی کوچک بود و مشکل بغرنی نبود... هرچند در ناحیه ی کمر و لگن هم مسلما دچار کوفتگی شده بود ... ولی مسئله اینجا بود که ان جای بخیه ی لعنتی به هیچ وجه روی اندام و پوست بی نقص او علامت نمیگذاشت.

دران شرایط ذهن برانوش به همین مسئله فکر میکرد! فقط همین ... حتی حین زایمان لادن هم خدا خدا میکرد خط ده سانتی سزارین گریبان گیر لادن نشود!

خودش میدانست در این مسئله احمق ترین و حیوان صفت است ... ولی ...! همیشه یک ولی بود.

***

روی پوستش را کسی قلقلک میداد...

به ارامی پلکهایش را باز کرد... برانوش لبخندی زد وگفت:از قصد خودتو از عقب کف اشپزخونه پهن کردی تلافی کنی؟

چشمهایش را بست ...

برانوش بینی اش را فشار داد وگفت: نخواب بسه دیگه ...

و همانطور که بینی اش را با دو انگشت شصت و اشاره فشار میداد ارمیتا با حس خفگی دهانش را باز کرد ویک نفس عمیق کشید.

برانوش خندید و گفت: بسه دیگه دختر.... ساعت سه صبحه ...

ارمیتا با گیجی و صدای خش داری گفت: چند؟


romangram.com | @romangram_com