#من_تو_او_دیگری_پارت_197

برانوش ساکت بود.

مرصاد با هیجان برای افسانه چیزی تعریف میکرد و ارمیتا با بستنی اش بازی میکرد.

میلی به خوردنش نداشت.

خیلی عادت نداشت رفتار کسی را برای خودش مرور کند ولی خوب همه که دندان پزشک نبودند ،چک صد میلیونی وصول نمیکردند،همه را که بیمارستان نمی برد... همه که... همسایه ی واحد رو به رویی نبودند! لذا برای هر کسی هم ساعت نمیخرید... حتی رامین!

صدای مرصاد امد که گفت: من میگم جرات یا حقیقت ...

افسانه باپافشاری گفت:ولی اسم فامیل باحال تره...

مرصاد رو به ارمیتا که اصلا در بحث جمع نبود گفت:نظر تو چیه خواهر زن؟

ارمیتا با تعجب گفت:راجع به چی؟

مرصاد: بازی کنیم... جرات یا حقیقت یا اسم فامیل... یا گل یا پوچ...

ارمیتا فکر کرد موضوع چیست که با دیدن یک میز درگوشه ی دنجی ازکافی شا پ که سه پسر و دو دختر مشغول بازی اسم فامیل بودند مسئله را فهمید. کارشان تحریک کننده بود تا بقیه هم بازی کنند.

شانه ای بالا انداخت و گفت:جرات یا حقیقت...

ضایع بود اگر اسم و فامیل بازی میکردند... گل یا پوچ هم لوس بود .

مرصاد مابقی محتویات بطری دلسترش را داخل جامش خالی کرد و گفت:خوب من شروع میکنم... بطری به سمت هرکس که باشه انتخاب میکنه جرات یا حقیقت...

بطری را چرخاند. هدف به سمت برانوش بود.

افسانه دستهایش را در هم قلاب کرد وگفت: اول من...

مرصاد لبخند کجی زد وگفت:خوب خانم ها مقدم ترن...

برانوش دست به سینه نشست و افسانه گفت:اممم... جرات یا حقیقت؟

برانوش:حقیقت...

افسانه:راست حسینی بگو بین تو هدیه چیه؟

شاخک های ارمیتا فعال شد... هدیه؟!

برانوش:یه دوستی ساده است افسانه...

افسانه چشمهایش را باریک کرد وگفت: دومین سوالم... دوستش داری؟

برانوش لبخند کجی زد وگفت:هرکس باید یه سوال بپرسه...

افسانه با لحن نازی گفت:مرصاد...

مرصاد با اخم گفت:جواب بده به خانم... من سهم سوالمو میدم به افسانه...


romangram.com | @romangram_com