#من_تو_او_دیگری_پارت_183
ارمیتا چرخید و با سوئیچ متصل به دزدگیرش درهارا قفل کرد و روز خوشی نثار برانوش کرد.
برانوش با حرص فکر کرد این دختر حتی در مورد درهای اتومبیلش هم اعتمادی به او ندارد!
لگدی به قالپاق ماشین او زد وزمزمه وار گفت:لعنتی! پنجه ی پایش درد گرفت واهی کشید.
که با به صدا درامدن دزدگیر لنگان لنگان عقب عقب رفت و بی توجه به سر وصدای بلند ماشین در پارکینگ وارد اسانسور شد.
...
شیدا از خانه بیرون زد ... درحالی که بند کیفش را روی شانه مرتب میکرد وارد اسانسور شد.
لیست خریدش را از جیبش دراورد.
قرار بود فرح را ببیند و از او در مورد بانو پرس و جو کند.
هنوز فرصت درستی گیرش نیامده بود که از ارمیتا بپرسد که بالاخره جواب مازیار را چه داده است... هنوز کلی کار داشت... رفتن به سفر وبرگشتنش زیادی سخت بود.
از جلوی اقا رضای سرایدار رد میشد که با صدای سلام حال شما خانم آرمند ناچارا جلوی پیش خوان ایستاد وگفت:خوبی اقا رضا؟ چه خبر؟
اقا رضا پوفی کشید وگفت:خبری نیست ... سلامتی... رسیدن بخیر... کی اومدید به سلامتی؟
شیدا: همین دیشب رسیدیم... شما هم نبودید اتفاقا... و اخمی کرد وگفت:اقا رضا صحیح نیست پستتون رو ترک کنید...
رضا چانه اش را خاراند وگفت: بخدا خانم دو دقیقه گلاب به روتون رفته بودیم...
شیدا سری تکان داد وگفت:خیلی خوب... به خانمت و پسرات سلام برسون...
اقا رضا فورا گفت: خانم ارمند...
شیدا به سمتش چرخید وگفت:بله...
اقا رضا با دستمال مشغول تمیز کردن پیشخوان بود درهمان حال گفت: راستیتش... این چند وقت که شما تشریف نداشتید... این همسایه ی رو به رویی شما...
شیدا با کلافگی گفت: در جریان هستم اقا رضا... بهتره به مردم تهمت نا روا نزنید... بعدا خودم با اقای مهدوی صحبت میکنم اگرببینم به دخترا من و این دو تا پسر که از اشناهای دور ما هستن حرفی نا مربوط زده شده مطمئن باشید شکایت میکنم...
اقا رضا با گیجی گفت: به چه جرمی خانم؟
شیدا: حیثیت و تهمت ... به اقای مهدوی هم بگو بجای این موش دووندنا یه فکری به حال پسرخودش بکنه... خداحافظ.
رضا پوفی کشید وبه سلامتی زوری زیر لب زمزمه کرد.
در کوچه را باز کرد.
با دیدن اتومبیلی که جلوی پارکینگ پارک کرده بود نفس عمیقی کشید ... با این وضع که اصلا نمیشد ماشین را از داخل پارکینگ جا به جاکرد، به ارامی جلو رفت و تقه ای به شیشه ی سمت راننده زد.
romangram.com | @romangram_com