#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_195

خواستم جلو برم که بهزاد دستمو گرفت ... نگاهش کردم تا بگم ولم کنه اما اون گفت : بذار تنها

باشن و سنگاشونو وا بکنن

دوباره نگاهي بهشون انداختم که متعجب شدم ... شیدا از پشت ماهان رو بغل کرده بود و ماهان

همونطور که پشتش بهش بود و دستش رو روي شونه ي شیدا گذاشته بود

حق با بهزاد بود ... موندن بیشتر جايز نبود

سوار ماشین شديم و سمت نمک ابرود برگشتیم ... فکر کنم به زودي يک عروسي مي افتاديم !

بهزاد : خب اين دو تا هم بهم رسیدن

آره ... الحق که زوج خوبي میشن ! اصلا ساخته شدن واسه هم

بهزاد : حالا ديگه علي موند و حوضش

آره

يهو پردازش کردم که چي گفت در جا گفتم : منظور ؟

بهزاد : به نظرت نبايد يه تصمیماتي بگیريم

مشکوک نگاش کردم و گفتم : چه تصمیماتي ؟

بهزاد : در مورد خودمون ديگه ؟

خودمون ؟ تصمیمي نمونده که بخوايم بگیريم

بهزاد لبخندي زد و گفت : چرا هنوز يدونش مونده

اخمامو تو هم کردم و جواب دادم : من که اينطور فکر نمي کنم

بهزاد : اما من اينطور فکر مي کنم

میشه اونوقت اين تصمیمتون رو عرض کنین ؟

بهزاد قهقهه اي زد و گفت : چرا که نه ! چه تصمیمي مهم تر از ازدواج ما

آره اونم نه هیچي و ... چـــــــــــــي ؟ ازدواج ؟ اونم من و بهزاد ؟ نکنه خواب نما شدم ...

من به خودم جرعت نمیدادم که بخوام به علاقه ي جونه زده شده توي دلم نسبت به بهزاد فکر

کنم اونوقت اين يکاره اومده میگه بايد ازدواج کنیم ! خوبه والله

ااا ؟ نه بابا ؟ ديگه چي

ماشین رو توي محوطه پارک کرد و گفت : ديگه همین !

اونوقت کي گفته که بنده بايد جواب مثبت بدم ؟

بهزاد : من گفتم چون که میگي !

نمیگم

بهزاد : میگي

نمي گم

romangram.com | @romangram_com