#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_189

- کي قراره زن داداش دار شم ؟

کمي دستپاچگي رو مي شد توي رفتارش حس کرد با اين حال با همون لحن قبلیش گفت : آي آي

آي هنوز داداش دار نشده مي خواي خواهر شوهر بازي در بیاري ! بذار دو روز بگذره خواهر من !

- به هر حال ! اگه زنت مورد قبول من نباشه من میدونم و تو !

جلوي خونه ي خاله مريم پارک کرد و گفت : حالا در موردش فکر مي کنم ! بفرمايید اينم خونه ي

مريم جون !

از ماشین پیاده شدم و صبر کدرم تا ماهان هم بیاد

مثل اينکه ما اخر از همه رسیده بوديم

مريم جون و مامان بهار جفتشون بغلم کردن

فرهاد خان : اي بابا ! حیف شد دخترم رو دارين مي برين !

بابا خنديد و گفت : اهاي ! دو روز دخترم اومد خونت صاحبش شدي ؟! فکرشم از سرت بیرون کن

! ترلان جان وسايل مورد نیازتو جمع کن که ديگه بايد رفع زحمت کنیم !

لبخندي زدم و راه بالا رو پیش گرفتم ... نیم ساعت طول کشید تا وسايلم رو جمع کنم .. نمیدونم

چرا ولي همش حس مي کردم يه چیزيم رو اينجا جا گذاشتم ... که خودم هم درکش نمي کردم

از جام بلند شدم و برگشتم که برم پايین که با ديدن بهزاد جلو در اتاقم جیغ خفیفي کشیدم : تو

اينجا چیکار مي کني ؟

بهزاد : علیک سلام ...

- سلام

تازه همه ي حرفايي رو که تو اين مدت بهم زده بود به ايد اوردم

خواست حرفي بزنه که پوزخندي زدم و گفتم : چي شده اقاي صفوي ؟ مشکلي پیش اومده ؟ من

که ديگه دارم از خونتون میرم حالا با خیال راحت به زندگیتون برسین !

بهزاد : ا ...

بدون توجه بهش چمدونم رو برداشتم و از پله ها پايین رفتم

مامان بهار : اماده اي عزيزم

- بله

مريم جون رو بغل کردم و بوسیدمش : هیچوقت لطفتون رو فراموش نمي کنم مريم جون

مريم جون : کاري نکردم عزيزم ... تو هم دختر مني

فرهاد خان هم بغلم کرد و گفت : بالا بري پايین بیاي دختر خودمي !

لبخندي زدم و ازش تشکر کردم ... اين خونه و اعضاش خیلي به من لطف داشتن صرف نظر از

بهزاد

romangram.com | @romangram_com