#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_174
فرهاد خان : چي خانم من ؟
مريم جون يه نگاه بهش اندات و گفت : مگه غیر تو کسه ديگه اي هم اينجا فرهاده ؟
فرهاد خان : بعني من با اين ابوهت بلند شم برم اسفند دود کنم واسه دو تا الف بچه ؟!
مريم جون : فرهــــــــــاد
فرهاد خان : اخه جلو بچه ها ...
مريم جون : فرهـــــــــاد
فرهادخان : باشه بابا چرا میزني رفتم
بلند شد و سمت اشپزخونه رفت و بعد پنج دقیقه اسفند دود کرده بیرون اومد و دور تا دور خونه
چرخوند ... تو اين فرصت هم من رو مبل تک نفره اي که کنار مريم جون بود نشستم
بهزاد سرش رو از روي تاسف تکون داد و گفت : بابا ادم اينقدر زن ذلیل
فرهاد خان سر جاش نشسته و گفت : هیس بچه جون ! وقتي خانوم ادم يه حرف میزنه ادم ادم
بايد انجام بده
بهزاد خنديد و گفت : من که عمرا چنین روهايي به زنم بدم !
فرهاد خان : شما رو هم میبینیم اقا بهزاد ! میبینم اون روزي رو که از يه ور بچه بقلته و يه ور کیف
خانومت داري دنبالش میدويي تو بازار !
بهزاد : عمرناش !
فرهاد : حالا ببین ! راستي کجا مراسم هست ؟
بهزاد : نمیدونم دعوت نامه دسته ماهانه ... قرار بود بره دنبال شیدا و بیاد اينجا
هنوز حرفش تموم نشده بود که صداي زنگ ايفون اومد : مثل اينکه اومد
بعد از خداحافط از خونه خارج شديم ... بیشتر مشتاق بودن شیدا رو با تیپ رسمي ببینم حتما
خیلي خنده دار شده بود !
ماهان هم يه کت شلوار مشکي و پیراهن تقريبا بین عسلي و قهوه اي پوشیده بود
همزمان در ماشینش باز شد و شیدا زا ماشین پیاده شد
oooooooooooooo -
شیدا : کوفت درد مرض برو عمتو مسخره کن !
- کي مسخرت کرد بابا ؟!
شیدا : اره من که میدونم داري مسخرم مي کني ! اخه يکي نبود بگه شیدا نونت کم بود ابت کم بود
چادر سر کردنت چي بود ؟!
- اتفاقا خیلي بهت میاد !
romangram.com | @romangram_com