#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_172
- ممنون
اب رو توي پیش دستي گذاشتم و رفتم اتاق بهزاد ... در زدم و با شنیدن اجازش وارد شدم
- اب مي خواستي اوردم
بهزاد : اب مي خوام چیکار .. کارت داشتم ...شانس اوردي که جلوي نور نیومدي وگرنه فاتحت
خونده بود
- خب چیکار کنم حواسم نبود دوربین داره ... حالا که خدا رو شکر نفهمید من بودم
بهزد با لحني که حرص از توش مشهود بود گفت : بــــــله ! خدا روشکر ... حالا بايد اون
مدارک رو بدست بیاريم
- و بهترين زمان امشبه
بهزاد : امشب ؟
- اره چون حمید میره مسافرت و منم مدارک رو میگیرم
بهزاد : اوه اره يادم رفته بود ... نخیر لازم نکرده خودم مي رم جنابعالي حواست باشه زندگیمون رو
بر باد ندي فقط بگو کلیدا کجان
- زير سه شاخه زير میز چسب زده شده به سرامیک
بهزاد : خوبه میتوني بري
نه واقعا انگار باورش شده من زير دستشم : نمي گفتي هم میدونستم
بدون گوش دادن به جوابش از اتاق خارج شدم
تا شب خودم رو ذل زدن به در و ديوار سر گرم کردم ... ساعت حدود نه شب بود که حمید رفت و
ده شب همه جا خاموشي زده شد ... حالا تو خونه فقط من و بهزاد بوديم
از اتاق خارج شدم که همزمان صداي باز و بسته شدن در اتاق بهزاد اومد
بهزاد : تو حواست باشه خدمه نیان منم الان میرم و میام
- باشه برو حواسم هست
تلويزيون رو روشن کردم و مشغول ديدن اخبار شبکه دو شدم ... بهتر از هر کار بود ... اخبار که
تموم شد بهزاد هم از اتاق اومد بیرون
در حالي که لبخندي عمیق رو لبش بود گفت : بالاخره معماي سرمد حل شد
فصل سوم
تو اتاقم نشسته بودم و به دو ساعت ديگه فکر مي کردم ... به مراسمي که براي تقدير از عوامل
گروه بهزاد اينا گرفته بودن که ظاهرا منم بايد حضور میداشتم ... دو ماهي از اون اتفاق گذشته بود
و تقريبا همه جا اروم شده بود ... ماهان که مي گفت همه رو دستگیر کردن جز سیمین زرين فر ...
romangram.com | @romangram_com