#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_164


صبورا : ترنم که تو اتاقشه اقا هم که امروز يه قرار ملاقات داشتن رفتن ..

يه ابروم رو بالا انداختم و گقتم : ااا ؟ با کي ؟

همونطور که پیازا رو سرخ مي کرد و گفت : نمي دونم والله ... مثل اينکه از دوستاش بود که تو

کارخونه ( ... ) هست

با کنجکاوي پرسیدم : فامیلیشونو نمیدونین ؟

نگاه مشکوکي بهم انداخت که خودم رو جمع جور کردم ... نزديک بود سه بشه ...

- نه از کجا بايد بدونم ..

بدون حرفي دوباره به سرخ کردنش ادامه داد ... منم ادامه اش رو نگرفتم که بیشتر سوتي ندم ...

و تنها کاري که کردم اين بود که برم سر لپ تاپ بهزاد و براي خودش پیغام بذارم ... خودش

گفته بود چیز جديد فهمیدم درجا بهش بگم ...

منه خنگ هر چي میشه درجا به اقا مي گم ولي خودم نشستم اينجا دارم بي خبري مي کشم ...

نیم ساعتي رو به همین وضعیت طي کردم که در اتاقم زده شد

درو باز کردم و با چهره ي متفکر و البته کمي عصبي بهزاد روبه رو شدم ...

خواستم حرفي بزنم که به توي اتاقم اشاره کردم ... تازه يادم اومد که صداهاي اتاقم کنترل میشن

... به دنبالش وارد اتاقش شدم

با يه نگاه جق به جانب بهش گفتم : میشه بفرمايین اينجا چه خبره جناب رستگار ؟

بهزاد : فکر کنم شخص مجهول رو پیدا کردم

با سردرگمي سري تکون دادم و گفتم : منظورت چیه ؟ واضح تر حرف بزن ببینم چه خبره

بهزاد : قضیه امروز چي بود ؟

اتفاقاي که افتاده بود رو براش تعريف کردم که باز تو فکر رفت ...

بهزاد : يعني سرمد براي قرار ملاقات به بیرون از خونه رفته بود ... پس چطور اون اينجا بود ...

انگار که داشت با خودش حرف میزد

- اي بابا ... میشه يه جور بگي منم بفهمم قضیه چیه

بهزاد : اون کار خونه اي که داري مي گي سهامدارش ما و فراهانیا هستیم ...

با تعجب گفتم : يعني ... منظورت اينه که ... يکي ...

بهزاد : دقیقا ... يکي يا از صفوي ها يا از فراهانیا ... بابا و شوهر خاله که در جريان بودن ... و

همینطور ماهان پس اونا نمي تونستن باشن ... میموند عمو فرهود و فرزاد و خاندان فراهاني ...

- چي ؟ فرزاد و عموت ؟ مي خواي بگي ممکنه اوناهم دست داشته باشن ؟

بهزاد : تا قبلش نه مطمئن نبودم اما الان میشه گفت 11درصد امکانش هست ...


romangram.com | @romangram_com