#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_162
و اتاق جلسه رو ترک کرد و پشت سرش دو برادر فراهاني و بابا و عمو فرهود بیرون رفتند ...
شیدا وسايلش رو جمع کرد و و راه خروجي رو پیش گرفت همزمان که از کنار ماهان رد میشد
سرشو نزديک کوش ماهان کرد و گفت : فرزندم اين جمله ها ديگه قديمي شده
ماهان از فرصت استفاده کردو در جا گوش شیدا رو از رو مقنعه گرفت : هنوز نمیدوني با بزرگترت
چي جوري بايد حرف بزني ننجون !
لبخندي به کل کل دوتاشون زدم و همزمان نگاهم به امیر علي افتاد که خیره رفتار ماهان و شیدا رو
زير نظر گرفته بود ... بايد يه فکري هم در مورد اون مي کردم ...
اينقدر مشغولیات داشتم که نیمدونستم بايد چطور سامانشون بدم ... از يه ور بايد حواسم يه
سرمد بود و از يه طرف مراقب اينکه ترلان سوتي نده ... ماهان و شیدا که يه بحث جدا بودن و
اخیرا هم امیر علي ... و جديدا عضو مجهول کارخونه که زير ابي مي رفت ... بايد حواسم به فراهانیا
بود و همینطور عمو فرهود و فرزاد
***
- ماهان خدايیش اون حرف رو از کجا در اوردي ؟ " ما رو هم در رجیان بذارين بعد از تايیديه ! "
ماهان : هیچي بابا مي خواستم يه چیز گفته باشم نگن اين يارو چغندره تو جلسه !
- والله دسته کمي هم نداشتي !
ماهان : برو بابا ! تو چرا يهو نطر عوض شد ؟
- يکي از اعضا به سرمد مرتبطه
ماهان : منظورت چیه ؟
- خودمم دقیق نمیدونم ... اين پیامي بود ترلان برام ايمیل کرد ... خوب شد بهش اينا رو ياد دادي
باز
ماهان : مي خواي بگي فراهانیه ؟
- کسي چه میدونه ؟ شايد عمو فرهود يا فرزاد
ماهان : چي ؟ فرزاد و باباش ؟ نه اين امکان نداره حواست هست داري چي میگي ديگه ؟
شونه اي بالا انداختم و چیزي نگفتم
ماهان رو دم اپارتمانش پیاده کردم و بعد از يک ساعت گريم چهرم خودم مستقیم راه خونه ي
حمید سرمد رو پیش گرفتم ... بايد مي فهمیدم ترلان چي ديده يا شنیده ...
ماشینو تو حیاط پارک کردم و بدون معطلي راه بالا رو پش گرفتم ... وارد که شدم ترلان رو ديدم
از بالا که مي خواست پیاد پايین
- تر ....
romangram.com | @romangram_com