#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_160
- نمي خوام
بهزاد : درام مي گم روتو اينور کن .... اين يه دستوره يادت که نرفته بايد گوش به فرمان من
باشي ...
با ياداورديه اين قضیه بیخیال لباسش شدم و درجا به سمتش برگشتم ... البته پیراهنش رو
پوشیده بود
- دقیقا کي گفته ؟ قرار نیست من اينجا خدمتکار شخصیت باشم
بهزاد : اتفاقا دقیقا هیمنطوره ... وگرنه هیچ فايده ي ديگه اي نداري
- ولي تو بايد منو رد جريان اتفاقات بذاري و وگرنه قول نمیدم کمکت کنم
بهزاد : هر چند نیازي به کمکت نیست ولي خب شايد بهتر باشه تو هم بدوني که پدر دنیل ايرانیه
- چطوري ؟ اون که فايمیلش سوارزه .
بهزاد : دقیقا مشکل همینه و منم دارم میرم دنبال حلش ... الانم دارم میرم کارخونه جلسه است ...
نذار کسي بفهمه ... کسي ازم پرسید بگو گفت میره يه دوست قديمي رو ببینه
- باشه
بهزاد :::::
اينبار هم طبق ارايش قبلي هر کس سر جاي خودش نشسته بود با اين تفاوت که امروز شیدا هم
حضور داشت ... باباي شیدا درست روز تولد هجده سالگي همه ي سهامش رو به نام شیدا کرده
بود و خودش از کاراي کاراحونه فارغ کرده بود ... کلا زندگي اروم رو ترجیح میداد درست برعکس
شیدا ... من موندم اين دختر به کي رفته اخه مامانش خیلي اروم و ملیحه ...
شوهر خاله تک سرفه اي کرده و گفت : خب بهتره جلسه رسمي بشه
شیدا : ببخشید من تو جلسه ي قبلي حضور نداشتم میشه بگید قضیه از چه قراره ...
امیر علي : مي خواستید حضور داشته باشید ما مسئول عدم حضور شما نیستیم
شیدا نگاهي از سر خشم به امیر انداخت و گفت : ببخشید که براي کارام از شما اجازه نگرفتم
شوهر خال : کافیه ... شیدا جان اقاي فراهاني بدون به اطلاع رسوندن شرکا معامله اي امضا کردند
که از قضا شرکتش توزيعات غیر قانوني داره ... اين شد که امروز اينجايیم ...
شیدا نیم نگاهي به امیر انداخت و گفت : که اينطور
فراهاني بزرگ (مسعود ) خب چه تصمیمي گرفتي صفوي جان ؟؟
شوهر خاله : خب همونطور که شرايط رو بررسي کردم به اين نتیجه رسیدکه بايد ....
حرف شوهر خاله با صداي موبايل من قطع شد ...
بابا : بهزاد چرا گوشیتو خاموش نکردي
romangram.com | @romangram_com