#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_126


دو ساعتي بود که به قاب عکس رو ديوار خیره شده بودم ... حالا چرا اين درو باز نمي کنن ... مردم

از گشنگي !

حي و حاضر رو تخت نشسته بودم و کوله به دوش منظر بودم بیان منو کد بسته تحويل به قول

خودشون حمید خان بدن ... چه شجاعي هم شده بودم واسه خودم ... انگاري تعلیماتشون بي اثر

نبود ... البته که همشو مديون هوش سرشار خودمم ! ... اره يکي تو با هوشي يکي عمه جانت ! ....

هوي به عمه من چیزي نگو ها ! ... حالا مگه عمه داري ؟ ... معلومه که دارم ! پس چي فکر کردي

؟.... تو اول برو باباتو پیدا کن بعد سر عمه ي داشته يا نداشتت با من چونه بزن ... خواستم

جوابشو بدم که صداي قفل در اومد ...

اي بابا ... اگه اينام گذاشتن ما دو کلوم با وجدانمون اختلاط کنیم ...

اول سیمین پشت سرشم رامین وارد اتاقم شدن ... من نمیدونم چرا اين راشین غیبش زده ....

دختره خوبي بود ... فقط گاهي اوقات نمیدونم چرا دست نامادري سیندرلا رو از پشت مي بست ...

حالا مگه تو نامادري سیندرلا رو ديدي ... شونه اي بالا انداختم و در جواب خودم گفتم نه بابا از

بس اين شیدا گفته ديگه از برم ...

سیمین : مي بینم که خیلي عجله داري ؟

- پس چي فکر کردي ؟ ... من براي اين که يه لحظه ام تو رو نبیتم شادان به استقبال مرگ هم

میرم

رامین : خیلي دلت رو خوش نکن .... سرنوشتي که اونجا منتظرته دست مرگ رو هم از پشت بسته

يه ان همه ي وجودم لرزيد ... نکنه واقعا ايني که رامین مي گه باشه .... اگه اونجا هیچ تلاشي

واسه نجاتم نکنن ... اگه همه ي اينا يه دروغ محض باشه .... چي مي گي ترلان ... نه هیچي بعید

نیست ... بهزاد به خون من تشنست ... پس شیدا چي ؟ ماهان ... مريم ... فرهاد ... بهار و حتي

علیرضا که يه جورايي از من دوري مي کرد ... اگه همش تظاهر بوده باشه چي ؟ ... نه ... نه ....

سعي کردم افکار منفي رو کنار بزنم ... اونا حتما هوامو دارن .... همه ي کاراشون به من بستگي

داره ... اره براي اين که از ماهرخ هم خبر بدست بیارن هوا ي منو دارن ....

در جواب رامین پوزخندي زدم و از جام بلند شدم و جلوتر از اونا از اتاق خارج شدم ..و بعد از يه

قلپ چاي و يه لقمه نوني که به زور از گلوم پايین رفت اماده جلو در خروجي ايستادم تا منو ببرن

... باورم نمي شد خودم با دستاي خودم دارم میرم تو دهن شیر ... فقط امیدوارم واسه هیچ پوچ

نباشه ...

رامین با اون لبخند مسخره اي که از صبح از رو لبش کنار نرفته بود اومد جلوم ايستاد و سرتاپام

رو با يه نگاه مزخرف تر از لبخندش از نظر گذروند و گفت : مي بینم که مشتاقم هستي ! معلوم


romangram.com | @romangram_com