#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_117
ماهان : اين ديگه مشکل تو هست ! به من ربطي نداره ...
بهزاد : بهتر نیست به جاي کل کل غذاتون رو بخورين تا سرد نشده ؟
جفتشون هم زمان گفتن : نـــــــــــه
که باعث شد يهو بي اختیار بزنم زير خنده ...
***
بهزاد : ترلان بیا ديگه ... چقدر لفتش میدي ؟
- باشه بابا اومدم
يه نگاه تو اينه به خودم انداختم ... مانتو و شلوار لي ابي پوشیده بودم و شال مشکي سر کرده
بودم ... به نظر خودم که خوب بود ... ظاهر مناسبي بود براي مواجه شدن با چند تا پلیس که
احتمالا ادم هاي مقیدي هستن ... کیف دستیم رو گرفتم و با دو خودم رو رسوندم پايین
- من اماده ام
بهزاد : چه عجب بالاخره سرکار علیه رضايت دادن ! بريم اين ماهان کچلم کرد از بس زنگ زد
بعد خودش سوار ماشین شد و منم کنارش قرار گرفتم ... امروز پنجشنبه بود و بهزاد قرار شام رو
خونه ي همکارش که مي گفت اسمش شهابه گذاشته بود براي تصمیم گیري در رابطه با برنامه
هاشون ...
بهزاد : اونجا حواستون به رفتارتون هستا !
- وا مگه ما چي جوري رفتار مي کنیم ؟
بهزاد : خودتون بهتر مي دونید ... بیخود تو و شیدا و ماهان به جون هم نیفتید و خودتون رو حفظ
کنید ... دوست ندارم همکارام بگن دارم تو خونه چند تا مهدکودکي پرورش میدم
- خیلي هم دلشون بخواد ... ايش
و بعد روم رو سمت پنجره کردم ... يعني چي ؟ فقط همین مونده بود که تظاهرم بکنیم
حدودا يه نیم ساعتي تو راه بوديم تا رسیديم .... خونشون تو يه مجتمع بود درست مثل خونه ي
سیمین ...
بعد از اين که ايفون رو زد و در رو باز کردن وارد شديم ...
جلوي در خونشون به انتظارمون ايستاده بودن ... يه خانوم حدودا 06 05ساله و يه اقايي حدودا
سي ساله ... چهره هاي دلنشیني داشتن
بهزاد : سلام شهاب جان ... ببخشید مزاحم شديم ... سلام نیلو خانوم !
نیلوفر : سلام اقا بهزاد ... خوش اومدين
شهاب : اختیار دارين بهزاد خان ! اين خونه کدبسته تقديم شما ! معرفي نمي کنید ؟
بهزاد : ايشون ترلان خانوم
romangram.com | @romangram_com