#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_115

- نمیخوايید بگید چرا قرار شام گذاشتین ؟

بهزاد : تو بايد براي مدتي بري پیش سیمین ...

و محکم نفسش رو بیرون فرستاد ... انگار براش سخت بود گفتن اين حرف ...

اين حرف ؟ برگشتن پیش سیمین ؟ چرا ؟ مگه ارزوي مرگ کردم ؟ مگه از زندگیم سیر شدم ؟

برگردم که بشم زن رامین ؟ چرا ؟

هنوز تو بهت بودم ... بازم شیدا سکوت ايجاد شده رو شکست ...

شیدا : متوجه میشي چي میگي بهزاد ؟

بهزاد : اره ... خیلي بیشتر از اون چیزي که فکرشو بکني ...

ماهان : ما به مشکل برخورديم ... به هر دري که گذرمون میخوره قفله ... کلیداشم فقط دست يه

نفره اونم ترلان ... چون اون تنها کسي هست که میتونه به سیمین نفوذ کنه ... از اين قضیه ادماي

زيادي خبر ندارن .... نبايدم خبردار شن ... مثل اينکه اونا تو ما جاسوس دارن ... واسه همین

نمیتونیم همه رو جريان بذاريم از اين ماجرا فقط ما چهارنفر و سرهنگ مسیبي و دو نفر ديگه از

دوستامون خبر دارن ....

شیدا : فکر اينو کردي که به مريم و فرهاد چه جوابي بايد بديم ؟ بگیم ترلان کجاست ؟

بهزاد : چاره ي اين کار هم دست تو هست

شیدا : چـــــــــــي ؟ من ؟ نه خواهشا منو درگیر کاراتون نکنین !

ماهان لبخندي زد و گفت : شما از خیلي وقت پیش ها درگیر شدي ! البته تقصیر خودته میخواستي

کنجکاوي نکني

شیدا : کوفت ! مي خواستین مرموز نباشین ! حالا بگو بینم باس چیکار کنم ؟

بهزاد : تکیشو از صندلي برداشت و رو به میز خم شد و گفت : خان دايي

شیدا : خان دايي ؟

ماهان : اره چه بهانه اي بهتر از دلتنگي و ديدار خان دايي ؟

شیدا : اونوقت ترلان اين وسط چه کارست ؟

بهزاد : معلومه هم اين که تو تنها نباشي و هم حال و هواي ترلان عوض شه !

- ببخشیدا ! مگه من نظرمو دادم که داريد براي من تصمیم مي گیرين ؟

ماهان : ببین ترلان جان ... کل اين پرونده به تو بستگي داره ... زندگیه هزاران نفر ... و همینطور

فهمیدن اين که چه بلايي سر ماهرخ اومده ...

- ولي من نمیتونم قبول کنم ... من از جونم سیر نشدم

ماهان : خواهش مي کنم

- اما ...

romangram.com | @romangram_com