#مهتاب_پارت_185

هیچی نمیتونستم بگم اینقدر محتاج این کلمات بودم که نمیتونستم از خودم طردش کنم .فقط نگاهش کردم اونم انگار قصد کوتاه اومدن نداشت وزوم کرده بود روی چشمهام وآخر سر گفت: قربون اون چشمهات برم که چند وقتی بود ندیده بودمش

سرم رو انداختم پایین وعلی هم رفت ....

نگاه های فرخنده خانم هنوز هم حرصم میداد همش با اشاره میخواست که علی طرف من نیاد اما علی اصلا به فرخنده خانم نگاه هم نمیکرد واین برام خیلی جالب بود ....

توی مسجد با ستاره نشسته بودیم .ستاره گفت :نمیخوای بهش فرصت حرف زدن بدی ؟

-نمیدونم

-این نمیدونم تو داره عصاب منو بهم میریزه .یه تصمیم جدی برای زندگیت بگیر اگه دوسش داری باهاش بمون وبه حرف هاش گوش بده اما اگه نه برو دادگاه ودادخواست طلاق بده به هرحال چند روز ناراحت میشید ومیرید با یه نفر دیگه ازدواج میکنید

این دیوونه چی داره میگه ...هه فکر کن من به غیر از علی با کس دیگه ای ازدواج کنم این امکان نداره.

تا آخر مراسم فقط ذهنم درگیر حرف های ستاره بود .مراسم که تموم شد سرمای بیرون تنم رو لرزوند مخصوصا که هیچ لباس گرمی هم نپوشیده بودم . چشم چرخوندم تا ببینم ستاره کجاست که دیدم داره میاد سمتم .یه بافت سبز رنگی رو گرفت طرفم وگفت: این وعلی داد بدم بهت گفت سرما میخوری بپوشش

تازه الان که دقت کردم متوجه شدم که همون بافت علی گرفتم وچسبوندم به خودم

بوی علی خودم رو میداد ...چقدر محتاج این بو بودم وخودم نمیدونستم .بافت رو با لذت تنم کردم وچادرم رو هم پوشیدم ...

دلم دیگه تاب نداشت، دیگه افسارش دستم نبود ....بی تابی میکرد برای این که بره سمت علی ...دیگه نمیتونستم کنترلش کنم ،دیگه نمیتونستم بهش بگم تو ازش ناراحتی یه ذره دیگه هم صبر کن نمیتونستم ....

شب موقع خواب بافت رو گرفتم بغلم وبا فکر این که علی کنارمه خوابیدم...

صبح بیدار شدم وبعد از آماده شدم بافت علی رو هم تا کردم تا بهش بدم .میدونستم که بیرون منتظرمه تا ببینتم ...

درخونه رو باز کردم با دیدنش لبخندی ناخودآگاه اومد روی لبم وگفتم: بیا بافت ممنونم دیشب واقعا به دردم خورد ...

-قابل تو رو نداشت ،نمیتونستم بذارم از سرما بلرزی ....

romangram.com | @romangram_com