#مهتاب_پارت_176
بعد از سلام واحوال پرسی با ستاره وپریسا رفتیم سمت ماشین ،واقعا ماشین خوبی بود آرش هم که تاییدش کرده بود .روی نیمکت نشستیم وپریسا ودوست آرش که اسمش امیر بود در مورد قیمت صحبت میکردن من هم فقط تایید میکردم وبعضی وقتها هم اصلا چیزی نمیگفتم ...وقتی توی قیمت به توافق رسیدیم قرار شد یه روزی رو مشخص کنیم وبریم محضر وسند بزنیم
......................
توی راه خونه بودیم که تصمیم گرفتیم بریم بیرون کمی خرید کنیم اما آرش کار وبهونه کرد وپریسا هم گفت که مامان توی کارگاه تنهاست ،برای همین منو ستاره باهم به سمت مرکز خرید راه افتادیم ....
ستاره :میبینم که هنوز این حلقه رو در دست داری
-نمیتونم از خودم جداش کنم ؟
-یعنی هنوزم علی رو دوست داری ؟با این همه بدی که در حقت کرده
-نمیدونم دوسش دارم یا نه اما اینو میدونم که اگه خیانتش به من حقیقت داشته باشه وبخواد با یه نفر دیگه ازدواج کنه خودم دادخواست طلاق میدم
-پس این شایعه به گوش تو هم رسیده
ناراحت روبه روم رو نگاه کردم که دیدم علی هم داره از روبه رو میاد .نمیدونستم باید چیکار کنم زیرلبی به ستاره گفتم : علی روبه رومون هست
-چیکار کنیم ؟
-بیا این ور واستیم تا بره ...
-نمیشه بابا منو دید ...
علی :سلام خانم ها
ستاره :سلام علی
romangram.com | @romangram_com