#مهتاب_پارت_161
رفتم توی فکر کاش رابطمون خوب وبود چقدر بده انتظار ....چقدر بده تنهایی وبی علی بودن
اون شب چون خسته بودم خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو میکردم گرفتم خوابیدم .
صبح با انرژی خاصی بیدار شدم وآرایش کردم لباس های شیک رسمی هم پوشیدم وآماده بودم که برم اموزشگاه
از مامان خدافظی کردم وراه افتادم .دلم برای کتاب ها ووانگلیسی صحبت کردن با بچه ها تنگ شده بود .وارد آموزشگاه که شدم چند تا از بچه ها اونجا بودند اومدند سمتم وخودشون انداختند بغلم منم بغلشون کردم گفتم : خوبید بچه ها
-خانم شما کجایید ؟دیگه معلم ما نیستید
-نمیدونم شاید ترم های بعد رو بردارم اجازه بدین فعلا برم داخل
اومدم داخل خانم پارسا با دیدنم بلند شد وگفت : سلام مهتاب جان خوبی ؟
-سلام ممنون دفتر ریئس رو نشون دادم وگفتم : هستن
-بله اما ....
-اما چی ؟
-اما خیلی عصبانی هستند
در زدم و وارد دفتر شدم .خانم سرش روی یه برگه ای بود وداشت یه چیزی مینوشت با صدای در سرش رو بالا آورد وگفت : به به مهتاب خانم از این ورا
-سلام
-سلام
-بابت غیبت هام معذرت میخوام شرایط خوبی برای اومدن به آموزشگاه نداشتم
romangram.com | @romangram_com