#مهتاب_پارت_152


چشمهامو به سختی باز کردم .نور شدیدی روی صورتم خورد وباعث شد صورتم رو جمع کنم .یکی دستم رو گرفت صدای مامان بود که میگفت: انگار به هوش اومده .

بعد از چند دقیقه چشمهام کاملا باز بود به مامان نگاه کردم وبا صدای گرفته گفتم: من اینجا چیکار میکنم .

مامان : مهتاب جان ؟خوبی مادر ؟

-مامان

با یادآوری حرف های فرخنده خانم ورفتار علی احساس کردم نبض سرم به شدت داره میزنه .اصلا باورم نمیشد علی این کاروباهام بکنه .خدایا باورم نمیشه .یعنی همه چی تموم شد .حرف های فرخنده خانم توی ذهنم زنگ میخورد که میگفت:

: همین روزها میریم محظر وطلاق تو وعلی رو ازهم میگیریم وشر رو میخوابونیم

چه اتفاق هایی که نمیفته .چقدر خداجون ؟کجایی پس ؟منو نمیبینی ؟ چقدر باید با این بلاهایی که میفرستی کنار بیام وبگم خدا بزرگه .

دکتر اومد توی اتاق وبعد از معاینه برگه مرخصی رو امضاءکرد وگذاشت که عصر برم خونه .

به خونه که رسیدیم نگاهی به در خونه علی ینا کردم احساس میکردم روی قلبم سنگینی میکرد یاد اون صحنه میفتم که فرخنده خانم....

وارد خونه شدم وراه حموم وپیش گرفتم .دلم میخواست خودم وبه آب بسپرم وکمی آرامش بگیرم .باید فکر کنم به خودم ؟به زندیگم ؟به بلایی که داره سرم میاد .

زیر دوش حموم گریه میکردم وآب همه رو میشست ومیرفت .دلم برای علی تنگ شده بود اصلا فکرش رو نمیکردم که اینجوری باهام تا کنه وبذاره که خانوادش برای زندگیمون تصمیم بگیرند .مگه بهم قول نداده بود که نذاره هیچ دخالتی توی زندگیمون باشه .پس چی شد ؟چرا همه چی بهم ریخت .

از حموم در اومدم وموهامو با حوله جمع کردم ولباسم رو پوشیدم وهمونجور به رفتم زیر پتو تا بخوابم .دیگه علی نبود که موهام وبرام سشوار بکشه تا سرما نخورم دیگه علی نبود تا وقتی از حموم در میام برام لباس انتخاب کرده باشه وروی تختم بذاره .دیگه علی نیست .ازم گرفتنش

از خواب بیدار شدم حالم خوبی نداشتم .به سرم زد واز توی کمدم جعبه ای رو که خاله از اصفهان برام آورده بود وبرداشتم هرچی علی وخانوادش برام گرفته بود وداخلش گذاشتم از طلاها وسرویس تا اون گل سری که برام خریده بود همه چی حتی گوشی که به شدت بهش نیاز داشتم فقط هرکاری کردم نتونستم حلقه ازدواجمون رو پس بدم .نتونستم اون تنها یادگار من از علی بود وتا ابد توی دستم میموند .

موهامو شونه کردم وبا کلیپس بستم مانتوم رو پوشیدم ورفتم بیرون .جعبه رو با دستهای لرزون گذاشتم جلوی در وزنگ رو زدم اومدم کنار وپشت دیوار ایستادم .از شانس خیلی خوبم علی خودش در رو باز کرد اول نگاهی به این ور واون ور انداخت ومیخواست که دروببنده چشمش به جعبه من افتاد .خم شد واون و برداشت ودرش رو باز کرد وبا دیدن وسایل اخم هاش وکرد توی هم وبه سمت خونه ما نگاه کرد .فوری خودم رو کشیدم کنار اما دید .رفت خونه ودروبست منم با چشمهای گریون اومدم خونه .


romangram.com | @romangram_com