#مهتاب_پارت_141

-توی کماست اما دکترها گفتن همین روزها به هوش میا د

-ای مادر تو چه ساده ای .دیگه همه میدونن که یه نفر رفت توی کما دیگه سالم بیرون نمیاد که

دیگه جوابشو ندادم .اونم بیخیال شد مشغول درست کردن غذاهاش شد.ساعت نزدیک های هشت بودکه دخترها وپسرهاش اومدن احساس میکردم بین اون ها میخوام خفه بشم .نامردها اینقدرخوشحال بودند ومیخندیدند حتی یه ذره هم مراعات من رو هم نمیکردند .مژگان رفت سی دی توی ماشین رو روشن کرد وگفت: محرم نزدیکه بیاید عقده هامون رو برای این دوماه خالی کنیم

نگاه تاسف باری بهش انداختم که دوماه به خاطر امام حسین نمیتونه تحمل کنه .آهنگ شادی رو گذاشتند وهمشون افتادن وسط .فرخنده خانم میخندید اما علی هم مثل من ناراحت بود .مثلا آورده بود اینجا روحیه منو عوض کنه .

مژگان بدون این که درنظر بگیره چقدر حالم بده ونگران داداشم هستم با اصرار من رو وسط میکشید اما وقتی بهش رو ندادم وبه قول مامانم روی سگیم رو نشون دادم بیخیال شد ورفت .

اومدم آشپزخونه وبرای شام ظرف ها رو گذاشتم سارا اومد توی اتاق وگفت: مهتاب جان خوبی

-آره عزیزم خوبم

-از برادرت چه خبر ؟رضایت ندادند ؟

-نه تازه فردا میخوام برم پیششون .اما بعید میدونم که رضایت بدن

با فکر این که داداشم الان دوشب توی بازداشتگاه دیوونه میشدم .بغضم گرفت وخودمو مشغول نشون دادم .سارا اومد نشسست ومنم نشوند کنار خودش .

-چرا خودتو اذیت میکنی با گریه که کاری حل نمیشه ؟به جای این کارها براش دعا کن

-دلم براش کبابه سارا .داداشم فقط هجده سالشه .

-میاد بیرون من مطمئنم .

فرخنده خانم ودخترهاش اومدند داخل وبا دیدن من که چشماهام اشکی اخمشون رو انداختند .مژگان گفت: مهتاب جون توروخدا گریه هاتو اینجا نیار .ما هم یه روز اومدیم خوش باشیم بیچاره داداشم

اشکم رو پاک کردم واومدم اتاق علی .موقع شام هم بیرون نرفتم .بذار بفهمن حالم خوب نیست یعنی چی ؟بذاربفهمن وشاید کمی مراعات من وهم بکنن

romangram.com | @romangram_com