#مهتاب_پارت_129

اشکهام با شدت میومد پایین داداش من مگه چند سالشه شب توی باز داشتگاه بمونه .اونم پیمان مظلوم من که زورش به کسی نمیرسید وبا همه مهربون بود .وقتی با دستبند آوردنش احساس کردم یکی داره قلبم رو فشار میده اینی که میگم حرف نیست من واقعا فشار روی قلبم واحساس کردم

رفت بغل مامان وگفت: مامان توروخدا غلط کردم مامان گریه نکن مامان توروخدا ناراحت نشیا اینجا من دلشوره میگرم میترسم حالت بد شه .

مامان از زور گریه اصلا نتونست حرف بزنه فقط پیمان بوس کرد که یعنی از دستش دلخور نیست.

رفتم سمتش ودستش وگرفتم وگفتم: الهی آبجی قربونت بره ناراحت نباشی ها ما بیرون پیگیر کارهات هستیم تو فقط غصه نخور ما پشتتیم .برات پتو وغذا واین ها هم میاریم .

-آبجی

-جونم قربونت برم

-مهسا ؟ازش خبر داری ؟

-یه ساعت پیش بهش زنگ زدم ببینم ازت خبر داره یا نه خبر نداشت خیلی هم نگران شد

-دلم خیلی براش تنگ شده .

-فردا بیرونی نگران چی هستی ؟

-آبجی میترسم بااین کار از دستش بدم ؟

-نمیدی .اگه اون به خاطر این مشکل کوچیک بخواد بره همون بهتر که بره

-باشه .آبجی مواظب مامان باش ها توروخدا نذار خیلی گریه کنه حالش بد بشه .دست عزیز وهم از طرف من ببوس وبگو خیلی دوسش دارم برام دعا کنه

-باشه داداشم قربونت برم مواظب خودت باش

پیمان وبردن وما هم اومدیم خونه .توی راه سرم رو چسبونده بودم به شیشه وآروم آروم گریه میکردم .دلم برای داداشم خون بود

romangram.com | @romangram_com