#مهتاب_پارت_123
با پیمان راه افتادیم سمت پارکی که میگفت .جلوی پارک پیمان ایستاد وبعد هم لبخندی زد ودست تکون داد وگفت: اون هاش
نزدیکش شدیم یه دختره نه خیلی خوشگل ونه خیلی زشت .چشنهای مشکی وپوستی که تقریبا به سبزه میزد .باهاش دست دادم وگفتم: خیلی خوشوقتم عزیزم
-منم همین طور
روی نیمکت ها نشستیم وبهش گفتم: خانوادت میدونن با پیمان دوستی .
-مامانم وخواهرام میدونن
نه انگار واقعا موضوع جدیه .دوباره پرسیدم: هیچ مخالفتی ندارند ؟
-خوب دوست ندارند رابطمون اینجوری باشه اما خب خیلی هم عصبی نشدن.
تو دلم گفتم : واقعا چه خانواده بی بخاری
وقتی مهسا به ساعتش نگاه کرد من بلند شدم وگفتم: بهتر برید شما ممکن دیرت بشه عزیزم .
-ممنون پس با اجازه
پیمان ومهسارفتند ومن هم به اون ها نگاه کردم .یعنی واقعا پیمان شریک زندگیشو پیدا کرده؟؟؟
از مهسا خوشم اومده بود .دختر خوب وسرسنگینی بود .توی مراسم های مختلف همیشه باهم در ارتباط بودیم وکماکان به هم اس میدادیم چند باری هم بیرون دیده بودمش دختر خیلی خوبی بود وبه پسرهای دیگه رو نمیداد معلوم بود که پیمان رو دوست داره .
صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم دارم از استرس میمیرم حتی چند بار هم توی دستشویی عق زدم .مامان اصرار داشت با این حالم نرم آموزشگاه اما خودم فکر میکردم با رفتن به اونجا از اضطراب لعنتی ام کم میشه .اما این طور نشد وتوی کلاس هم حالم خیلی بد بود حتی بدتر هم شده بودم همش فکرم توی خونه بود که نکنه اتفاقی براشون بیفته و....
کلاسم که ساعت هشت تموم شد علی اومد دنبالم وبا دیدنم گفت: چرا اینجوری ؟
-حالم خوب نیست دارم از استرس میمیرم
romangram.com | @romangram_com