#مهتاب_پارت_119
من وعلی بهم نگاه کردیم وچشمک زدیم.سفره رو که جمع کردیم باعلی رفتیم حیات وکنار پشت پیمان واستادیم هنوز داشت با تلفن صحبت میکرد .
-فردا میام جلوی مدرسه ات میبینمت .
.........
-ترس نداره ؟
.......
-من این حرفها حالیم نیست .من دلم برات تنگ شده میخوام بیام ببینمت
.......
-باشه حالا فردا زنگ میزنم باهم صحبت میکنیم
........
-خدافظ
برگشت وبا دیدن ما کپ کرد وگفت: از کی شما اینجایید ؟
-با کی حرف میزدی ؟
-با یکی از دوستام.
-کدوم دوستت که مدرسه میره
-تو نمیشناسیش ورفت داخل
romangram.com | @romangram_com