#مهتاب_پارت_115

-میگم خسته نیستی بریم یه سری به خونه ما بزنیم چند وقته نرفتیم میترسم مامان ناراحت بشه

با این که هنوز از دست فرخنده خانم ناراحت بودم اما گفتم : باشه اشکال نداره بریم

وسایل ها رو خونه گذاشتیم واومدیم خونه فرخنده خانم .مژگان هم طبق معمول اونجا بود .با دیدن ما روبه علی گفت: سلام داداش خوبی

-سلام مژگان مرسی .کی اومدین

-یه یه ساعتی میشه .

فرخنده خانم هم گفت:امروز میخواستم بیام به نسرین بگم یه پارچه برام بدوزه اما کارگاه بسته بود خونه هم اومدم هیچکی دروباز نکرد کجا بودید ؟

هرچی به علی چشم وابرو اومدم که نگه کجا رفته بودیم اما از دهنش در رفت وگفت : رفته بودیم بیرون جاتون خالی خیلی هم خوش گذشت

فرخنده خانم گفت: اگه جام خالی بود یه تعارف خشک وخالی میزدین من هم میومدم حتما جام خالی نبوده .کیمیا هم بود؟ آخه درخونه اون هام رفتم

علی حرفی نزد مژگان گفت: آره دیگه مهتاب اصلا برای مامان ارزش قائل نمیشه بیچاره مامان همش توی خونه میمونه خسته میشه .حقش بود به این هم میگفتین

علی : تودخالت نکن مژگان

فرخنده خانم: حتما کیمیا از من عزیز تر بوده که اونو با خودشون بردن و منو نه .باشه مهتاب خانم خوب احترام خودت رو به من نشون دادی

علی : اون تقصیری نداره به اون گیر نده مادر

فرخنده خانم : مگه من چی میگم .غلط میگم این که منم باید میومدم .ستاره از خواهرات برات مهم تر بود که به این ها نگفتی

علی : مامان مگه کجا رفتیم اینجوری میکنی .شام وبردیم توی یه پارک خوردیم واومدیم .مگه شما رفتی اصفهان وشیراز به مامان نسرین نه به مهتاب گفتی

-اون فرق داشت با منم بحث نکن .موضوع سر احترامی که شما به من نذاشتین وگرنه اگر هم میگفتین من افتخار نمیدادم بیام .واقعا توی کار این نسرین موندم با یه دختره مطلقه چه جوری روش شده بیاد بیرون .والا من که روم نمیشه

romangram.com | @romangram_com