#مهتاب_پارت_110
باعلی اومدیم پذیرایی وتا ساعت دو شب گفتیم وخندیدم واقعا وجود خاله برامون لازم بود .دست علی وگرفتم وبردم اتاقم .
-بیا بخواب عزیزم فردا باید بری سرکار .من برم مسواک بزنم
مسواکم که تموم شد پریدم بغل علی ویه خواب شیرین بعد از یه مدت کردم .
صبح حاظر وآماده به کلاس رفتم .احساس خیلی خوبی داشتم امروز عزیز به خونه میومد .دلم نمیخواست به آموزشگاه برم اما چه کنم که مجبورم
اون روز به دلیل خوشحالی خیلی زیادی که داشتم از بچه ها امتحان نگرفتم فقط خدا میدونست که چقدر خوشحال شدند ومیخندیدند .نگاه کن توروخدا اگه اومدی زبان یاد بگیری پس چرا دیگه ازش میگرخی
اون روز بچه ها هرکدوم نظرشون رو درباره ی کلاس وروش تدریسم میگفتند خیلی راحت وبدون رودربایسی .
خلاصه کلاس هام تموم شد .چون شب بود علی قرار بود بیاد دنبالم .ازآموزشگاه اومدم بیرون ویه نگاهی به اطراف کردم وعلی رو دیدم .رفتم نزدیکش وسوار ماشین شدم
علی : سلام خسته نباشی .
-سلام خیلی ممنون .نه زیاد خسته نیستم
-چه خوب .میگم موافقی بریم یه نسکافه ای بخوریم
-آره توی این هوای سرد خیلی میچسبه .
-پس بزن بریم
کنار یه کافه ای نگه داشت ودوتا نسکافه گرفت .خیلی خوشمزه بود داغی اش تا تموم وجودم میرفت وحس خیلی خوبی رو بهم میداد .وقتی تموم شد لیوانم رو گذاشتم داخل لیوان علی وگفتم : خیلی خوشمزه بود
-نوش جونت خوشگلم
romangram.com | @romangram_com