#مهتاب_پارت_108


ساعت هفت ونیم بود که علی وخاله ینا هم اومدند .دویدم سمت خاله وتا میتونستم بوسش کردم .علی با لبخند داشت به خوشحالی من نگاه میکرد .چشم غره ای بهش رفتم ودست فاطمه رو گرفتم وباهم به خونه اومدیم .وقتی همه نشستند رفتم برای یه چایی خوشرنگ آوردم وبه همه تعارف کردم .آخرین نفر علی بود با نگاهش ازم میخواست برم وکنار اون بشینم اما من همچین کاری رو نمیکنم .بیخود کرد که زد درگوش من

کمی دورهم نشستیم اومدم آشپزخونه تا بساط شام رو آماده کنم .سفره رو انداختیم ازهمه چی برای مخلفات استفاده کرده بودم اصلا هم به این توجه نکردم که ممکن بعضی از این موادها با هم نسازند .دوغ، ماست ،سالاد، زیتون سبزی، نوشابه، ترشی ،

همه سر سفره نشستیم خاله که از رفتار بین من وعلی یه چیزایی بو برده بود وگفت: مهتاب جان شما پیش شوهرت بشین

چون نخواستم مامانینا شک کنم چینی به صورتم دادم وکنارش نشستم .همه توی سکوت شاممون رو خوردیم .بعد از خوردن اون ها خاله گفت : دست گلت درد نکنه مثل همیشه عالی بود

-نوش جونتون خاله

سفره رو جمع کردیم نذاشتم کسی توی آشپزخونه بمونه وهمه رو بیرون کردم .وقتی چندنفری با هم کار کنیم به هیج جا نمیرسیم مخصوصا اگه خاله هم باشه .

داشتم ظرف ها رو میشستم که علی اومد آشپزخونه واز توی یخچال یه لیوان برای خودش آب ریخت وروی صندلی میز غذا خوری نشست .

-از دستم دلخوری ؟

----

-خب منم دلخورم

----

-قبول داری که نباید اون حرف ومیزدی .با دیوار که حرف نمیزنی با شوهرت حرف میزنی .

-تو چی باید بایه حرفی که اصلا امکان نداره بزنی تو صورتم .تو به من اعتماد نداری

-اعتماد دارم .اما واقعا اون لحظه نمیدونستم که چرا گوشیتو یه پسر جواب میده تازه از پریسا شنیدم گوشیتو زدند.


romangram.com | @romangram_com