#مهتاب_پارت_106
صبح از زودتر از همه از خواب بیدار شدم وصبحونه رو برای مامان وپیمان حاظر کردم خودم هم به بیمارستان رفتم .توی کوچه علی رو دیدم که کنار دیوار ایستاده نگاهی بهش انداختم وخواستم بدون توجه بهش از کنارش رد بشم که دستمو گرفت وگفت: ارزش یه سلام کردن وندارم
-سلام
-کجا میری ؟
-بیمارستان
-خودم میرسونمت
-لازم نکرده خودم میرم
-گفتم خودم میرسونمت
حوصله دعوای دوباره رو نداشتم بی حرف سوار ماشین شدم واز پنجره بیرون ونگاه کردم اونم بدون این که باهام حرفی بزنه به راهش ادامه داد .نزدیکهای بیمارستان بودیم که علی با یه لحن خیلی بدی گفت: دیروز زنگ زدم بهت یه پسر جواب داد!
پوزخندی که روی لبش بود بدجور عصابم و خورد کرده بود انگار کار همیشگی ام بوده که اینجوری حرف میزنه از لجم گفتم: آره دوست پسر جدیدمه .
با حس کردن سوختن یه طرف صورتم با بهت نگاهی به علی انداختم .انگار خودش هم باورش نمیشد که زده توی صورتم دستم واز روی صورتم برداشتم وسعی کردم جلوی ریزش اشکام رو بگیرم اما واقعا نمیدونم تا چه حد موفق بودم .
توی محوطه بیمارستان صورتم رو شستم وجلوتر از علی رفتم داخل .به بخش مراقبت های وِیژه رفتم
-سلام خانم خسته نباشید
-سلام بفرمایید
-من مادربزرگم اینجا بستری بود کجا بردنشون
romangram.com | @romangram_com