#مهسا_پارت_81

-یعنی چی؟
با اخم به سمتم چرخید و گفت:
-یاد نگرفتی که از من نباید از این سوالا بکنی؟چرا فکر کردی تو در مقامی هستی که منو سوال جواب کنی؟
-من...من فقط پرسیدم چرا...
از روی صندلی بلند شد و گفت:
-هر چند که به تو هیچ ارتباطی نداره اما محض اطلاعت خانوم کوچولو...من مهمونامو به رستوران دعوت کردم...
در حالیکه از توهیناش عصبانی شده بودم واین چند روز حرفاتو دلم مونده بود گفتم:
-اما شما دیدید که من از صبح زود مشغول پخت و پز بودم.هنوز خستگی این همه کار تو تنمه بعد...بعد شما به همین راحتی میگید رفتین رستوران...من6ساعت توی گرما بودم،بدون اینکه جایی واسه رفتن داشته باشم فقط بخاطر اینکه گفتید من تو جمعتون غریبه هستم،اونوقت با خیال راحت رفتید رستوران و زحمات منو نادیده گرفتین؟
جلوتر اومد، لحن صداش طوری بود مثه اینکه ذره ای دلش به حال من نسوخته:
-فکر نکن اگه کاری به کارت ندارم میتونی اینطوری وایسی و زبون درازی کنی؛تو از من حقوق میگیری پس من میگم چیکار کن چیکار نکن...فهمیدی؟
صدام غیرارادی بالا رفت :
-بله بله فهمیدم ارباب...حالا شما بگید من با این همه غذا باید چیکارکنم؟
اونم متقابلا داد زد:
-بندازشون جلوی ســــــــــــــگ،هر غلطی میخوای بکن،حالام از جلوی چشمام گمشو برو...وقت من اونقدر بی ارزش نیست که با حرفای چرت تو هدر بره...
بعد دوباره پشت پیانو نشست.میدونستم اگه یه لحظه دیگه بمونم منفجر میشم.یعنی من از صبح تا حالا بخاطر هیچی زحمت کشیدم؟
سریع به طرف اتاقم رفتم.روی تخت که نشستم بغضم ترکید.چطور تونست همچین کاری با من بکنه؟دیگه حالم ازتوهیناش بهم میخورد...اصلا حرفای من واسش اهمیتی نداشت.انگار نه انگار که بخاطر اون اینهمه سختی کشیدم.درسته که در عوض کارم حقوق میگرفتم اما این رفتارای تحقیرانه حق من نبود.
دلم خیلی گرفته بود.اونقدر که حتی این اشک ریختن ها هم علاجی برای زخم قلبم نبودن...فقط از خدا خواستم که بهم صبر و تحمل بده تا با این مشکلات کنار بیام...

@romangram_com