#مهسا_پارت_68
هر دوشون شروع به خندیدن کردن منم برای خالی نبودن عریضه نیشم رو باز کردم...
-یلدا شما رو دیده؟
صداش ناراحت بود...نگاهی به اخمهای نیما انداختم...
-بله 1ساعت پیش کنارمون بودن...
-با خانومتم آشنا شد؟
چقدرناراحت سوالش رو مطرح میکرد طوری که آدم دلش ریش میشد...
-بله پدر جون...
-اوهوومم...خوبه...
آقای کرامتی به سمت من چرخید:
-دخترم چراساکتی؟...از خودت بگو...دوست دارم بیشتر باهات آشنا بشم...
ترسیده بودم...آب دهانم رو که منجمد شده بود به زحمت قورت دادم:
-نمی خواستم مزاحم حرفتون بشم پدر جون...
-عزیزم با من راحت باش...دانشجویی؟...چندسالته؟
-نه دانشجو نیستم...23سالمه...
-زنده باشی دخترم...اونقد تو بهت حرفای نیما بودم متوجه نشدم اسمت چیه...
-مهسا...اسمم مهساست...
-مانند ماه...درسته؟
@romangram_com