#مهسا_پارت_66
-پس چرا خودتون می خورید؟
-مهسا شرایط یه پسر با یه دختر توی مملکت ما فرق میکنه...یه پسر هرچه قدر شراب بخوره هیچکس هیچی نمی تونه بهش بگه وهمه اینو یه امر عادی میدونن ولی وقتی یه خانوم با شخصیت شراب بخوره میشه هرزه... دوست داری تو رو به چنین چشمی نگاه کنن؟
سریع جواب دادم:
-نه...هرگز...من هیچوقت شراب نخوردم ونمی خواستمم بخورم فقط لجبازی کردم...
نیما لبخندی نثارم کرد وبا گفتن"خوبه می دونستم "بحثمون رو پایان داد...مرد خدمتکار برامون نوشیدنی اورد ومن مشغول خوردن شدم...یلدا رو کنار سیا دیدم که مشغول رقصیدن بودن...سیا کمر یلدا رو محکم گرفته و اونو توی آغوشش فشرد... تمام این مدت نگاهش سمت میز ما بود...دلم بحالش سوخت...با این همه زیبایی خدا ذره ای بهش عقل نداده...آخه احمق تو که چند دقیقه پیش واسه نیما بال بال میزدی ومی خواستی عشقتو بهش ثابت کنی اونوقت رفتی تو بغل یکی دیگه عشوه میریزی؟...موندم تو کارش بخدا...
-میگم آقا نیما این پسره سیا،یلدا رو دوست داره؟...منظورم ازدواجه؟
نیما کمی از محتویات لیوانش رو مزه مزه کرد وگفت:
-همه یلدا رو دوست دارن ولی اون به یه نفر قانع نیست...فکر نمیکنم خودش رو پایبند کسی کنه...سیامکم چند سالی هست پاپیشه ولی شده همون ضرب المثله که میگن نرود میخ آهنین در سنگ...سیا یه احمقه ونمی دونم چرا خودش رو درگیر یلدا کرده...یلدا هیچوقت دستمالی رو که کثیف کرده دوباره تمیز نمیکنه...پسرا براش تاریخ مصرف دارن...ولی این سیا یا خیلی سیریشه و با یلدا بودن ارضا میشه یا کلهم بالا خونه نداره...
از حرف آخر نیما خجالت کشیدم...یعنی یلدا با سیا رابطه داشت؟...حالم از هر دوشون بهم خورد...البته با عشوه ای که یلدا می ریخت واون نگاههای سیا که همش روی سینه ی یلدا زوم شده بود هرکسی می فهمید اونا با هم رابطه دارن...
1ساعتی از مهمونی گذشته بود که پیرمرد خوش پوشی عصا زنان به سمتمون اومد...
-به به نیما خان...ستاره ی سهیل شدی پسرم؟
نیما سریع بلند شد ودستش رو به سمت پیرمرد کشید،منم به طبع از جام برخاستم:
-سلام آقای کرامتی...اختیار دارید ما در جریان احوال شما هستیم...شما به بزرگیتون ببخشید...نبودن پدرم باعث شده حسابی سرم شلوغ بشه...مهمونی زیبایی شده...
-آی آی پسره ی زبون باز...از بچگی زبونت شیرین بود...ای کاش منم یه نوه پسر داشتم مث تو...
-این چه حرفیه منم جای نوه تون...پدرجان توی مهمونی ندیدمتون که خدمت برسم باید ببخشید...
-آره پسرم تازه اومدم...کمی کار داشتم...حالا که من دست ب*و*س رسیدم اجازه هست پیشت بشینم؟...
نیما به سرعت به سمت صندلی رفت واونوکنار کشید:
@romangram_com