#مهسا_پارت_61

-میشه این مسخره بازیا رو تموم کنی...نمی تونی منو گول بزنی...نیمایی که من میشناسم هیچوقت با یه دختر نمی موند...
ادامه حرفش روبا پوزخند صداداری زد:
-اونم چی بشه...عاشق؟؟؟...امکان نداره...این بازی رو شروع کردی که منو از خودت دور کنی ولی من عقب نمیشینم چون دوست دارم واینو بهت ثابت میکنم...
-نیازی به اثبات نیست میدونم دوسم داری خیلیا منو دوست داشتن ولی مهمه اینکه...
نگاهی به من انداخت:
-من کی رو دوست دارم...آره من عاشق هیچ دختری نشدم...اما مهسا هر دختری نیست...یه تار موی عشقمو با دنیا عوض نمی کنم...
آب دهنم رو قورت دادم که نیما به سمت یلدا برگشت:
-تو هم داری با این حرفات مهسا رو اذیت میکنی...نمیخوام فکر کنه که من وقتی با اونم به کس دیگه ای هم فکر میکنم...
اشک توی چشمای سبزابی یلدا نشست،کمر خم شده اش رو صاف کرد:
-نیما من تمام عمرم بهت عشق دادم چرا داری این کارو باهام میکنی؟...تو از احساسم به خودت خبر داشتی...ای کاش میدونستی که تو این 3سال من چقدر از دوریت اذیت شدم...این حقم نیست...فکر کردم برگردم تومثل قبل باهام رفتار میکنی...
-یلدا برای بار هزارم میگم...هیچی بین ما نبود ونیست ونخواهد بود...همیشه بهت گفتم اما خودت پشت گوش انداختی...از من به تو نصیحت عشق رو گدایی نکن...
من اگه جای یلدا بودم بعد از این همه تحقیر سرم رو پایین می انداختم و توی صورت نیما تفم نمی انداختم اما ظاهرا قراره ابروی هرچی دختر رو ببره چون دوباره گفت:
-نیما،هنوز عاشق نشدی چون اگه یه درصد شده بودی اینجوری منو تحقیر نمیکردی وقتی می دونستی احساسم بهت چیه...حداقل اونقدرمرد نبودی بدون اینکه دست دوست دخترت رو بگیری و به این جشن بیاری،تنها حاضرمیشدی وتوی چشمام نگاه میکردی ومیگفتی چرا به عشقی که بهت دارم اینطور بی میلی...این حق منه که بدونم چرا؟ ...واقعا چرا نیما،چرا اینطوری منو جلوی این همه آدم که از روابط نزدیکمون خبر دارن کوچیک کردی؟
به راحتی می تونستم صدای خرد شدن قلب یلدا رو بشنوم...از اینکه منم تواین بازی شرکت کرده بودم تا دختری همجنس خودم،پراز احساس وشوق رو خرد کنم،بدم اومد...سرم رو پایین انداختم...نیما دستم رو فشار داد وبا عصبانیتی که توی صداش بود گفت:
-تمام این اتفاقا تقصیر خودته...اگه جلوی زبونت رو میگرفتی واز عشق یکطرفت جلوی هر کس وناکسی نمیگفتی الان هضم این موضوع که من نه برای تحقیرت بلکه برای تولد تنها دختر دوست پدرم اومدم،راحتتر میشد...یلدا من مقصر هیچ کدوم از اتفاقایی که الان توی زندگیت میفته نیستم...بهتره بری ومیزبان خوبی برای مهمونات باشی...تو داری با حرفات فقط خودت رو کوچیک میکنی...
یلدا لبهاش رو که از بغض توی گلوش میلرزید داخل دهنش کشوند وفشار داد...چند ثانیه ای چشماش رو بست و نفسش رو به آرومی به بیرون فرستاد...تمام این مدت نه من ونه نیما از جامون تکون نخوردیم...نیما خیلی خونسرد پا روی پایش انداخته بود وبه یلدا نگاه میکرد...
-نیما من عقب نمیکشم...این دختری که کنارته اصلا با معیارایی که تو از دختر مورد علاقت داری نمیخونه...مطمئنم اینم یه روز کنارمیذاری...من منتظرمیمونم...مثه تموم این سالا...بالاخره یه روز میفهمی من تنها کسیم که همیشه دوست داشته وکنارت مونده...

@romangram_com