#مهسا_پارت_50
-38
-حدس میزدم...رنگ خاصی مدنظرتونه...
جوابی نداشتم بدم ونگاهی به نیما انداختم...چشمانش انگار دنبال رنگ خاصی می گشت:
نیما-بنظرتون چه رنگی بهش میاد؟
صالحی-پوستشون سفیده پس باید رنگهای تیره بپوشن...سیاه...قرمز...یا بنفش...آبی تیره ام بهشون میاد...
انگار داشتن در مورد یه کالا نظر می دادن...از دستشون فقط حرص میخوردم...نیما باز گفت:
-لباسای قرمز ومشکی بیارین...نمی خوام خیلی باز باشه...
صباحی-بله آقا...چند لحظه صبر کنید...
نه تو رو خدا الان میریم...صبر کنید؟...بیشعور بی شخصیت...پوستشون سفیده؟...تمام مدتی که منتظر لباس بودیم توی دلم عمه وخواهر وبرادراین صباحی بی ادب رو با کلمات قشنگ قشنگ گل بارون کردم...نیما هم مشغول دید زدن لباسای دیگه بود...منم فرصت رو غنیمت شمردم وحسابی دیدش زدم...پیراهن مردونه مشکی که ردیف دکمه هاش سفید بود رو با کت اسپرت سفیدوشلوار مشکی ست کرده بود...کفشهای اسپرت سفیدش اینقدر تمیزن که انگار تازه اونا رو خریده بود...لامصب چقد وسواسیه...بابا تمیز...خوشتیپ...با حسرت نگاهی به لباسهای خودم کردم... مانتو وشلوار مشکی وشال طوسی...چقد تفاوت بین من ونیما هست...پوووووفففففف...چند دقیقه ای از رفتن خانم صباحی گذشته بود که با 4 دست لباس برگشت وبه طرفم گرفت:
-بپوش ببینم کدوم یکی بهتره...
نیما دستش رو به طرف لباس ها کشید و یکی یکی اونها رو بررسی کرد دست آخرم با سر بهم اشاره کرد به اتاق پرو بروم...لال نشی تو پسر...یه خواهشی...چیزی رو زبونت نمی چرخه...با اکراه به سمت اتاقک کوچکی که انتهای سالن بود رفتم...نیما لباسها رو تو دست گرفت وبه سمتم اومد،با تعجب به حرکتش نگاه کردم...یعنی می خواد با من بیاد داخل اتاق؟...خوب بده اون لندهور بیاره...عجباااااااا...هی هیچی نمیگم اینم رو ر وبا همه چی قورت داده...می خواستم برگردم وبهش بگم لباسا رو بده با خودم ببرم که دست آزادش روی بازوم نشست ودر حالی که منو به سمت اتاق پرو هدایت که نه در واقع هل می داد گفت:
-زود باش به اندازه کافی دیر شده...الان وقت استخاره نیست...
-اماآخه...
-برو تو من پشت درم...وقتی پوشیدی در وباز کن تا ببینم...
جاااااااااااااااااااااااااننننننننننننننننن!!!دیگه چی؟؟؟
قبل از هر واکنشی از طرفم منو به داخل اتاق انداخت ولباس مشکی حریری رو روی سینه ام پرت کرد...تحقیر شدن رو تا پوست واستخوونم حس کردم...با بسته شدن در بغض لعنتیم شکست وقطره های اشک روی گونه ام جاری شد...با عصبانیت مانتووشلوارم رو در آوردم...همه بهم زور گفتن تو هم یکیش...مطمئنم اگه من بدبخت وبی کس باشم جهان بهتر میچرخه ونظام کائنات مشکلی درش بوجود نمیاد...اصلا متوجه مدل لباس نشدم فقط می دونستم که بـــــــــــایــــــــد بپوشمش...زیپ کنار کمرش رو بستم ودر رو باز کردم...نیما پشت به در بود با شنیدن صدای در که با جیر جیر باز شد روی پاشنه پا چرخید وروبه روم ایستاد...نمی خواستم چشمای سرخ از ناراحتیم رو ببینه برای همین سرم رو پایین انداختم...برام مهم نبود لباس لخت باشه یا پوشیده...وقتی می گه چشم باید تو هم باهاش تکرارکنی "چشم"....من استقلال نداشتم...بذار اونم استقلال وآزادی منورا به سخره بگیره...صدای قدمهاش رو شنیدم...بهم نزدیک شد وهر دو بازوم رو گرفت وکمی به عقب هل داد...گرمای نگاش رو که روی تمام بدنم در حرکت بود،احساس کردم اما نمی دونم چرا معذب نشدم...انگار فقط من تو اتاق ایستادم وهیچکس کنارم نیست...قلبم هیچ کوبشی نداشت...احساس کردم از سگ هم پیش او بی ارزش ترم...صداشو شنیدم:
-بد نیست ولی واسه مراسم امشب بدرد نمی خوره...بعدی رو بپوش...بیا....
@romangram_com