#مهسا_پارت_48

شیما دختری که اولین کسی بود که وارد عمارت شده بود نیما رو مخاطب قرارداد:
-میگم نیما جان هنوز این تصویر امیر بهادر خان رو بر نداشتین...بابا حیف این دیزاین نیست...این عکسه می زنه تو ذوق آدم...داشتم ناهار می خوردم همش احساس می کردم بهم اخم کرده...
پس اینم فهمید که این عکسه حرکت میکنه...خدا رو شکر فکر می کردم فقط من متوجه میشم...ولی امیر خان چشمات طلا...خوب اومدی واسش...
پسر-راست میگه نیما برش دار دو تا تابلو قشنگ بذار...بخدا آدم وحشت میکنه ببینتش...
همینطور که خم شده بودم تا به پسری قهوه تعارف کنم که البته از نگاه هیزش نیز مستفیض شدم،نگاهی به تصویر امیربهادر انداختم...انگار با ترس به نیما خیره شده بود...بمیرم ترسیده نیما از روی دیوار برش داره...اما با صدای قاطع نیما همه سکوت کردن:
-بهتون گفتم حق ندارین در مورد پدر بزرگم اینطوری صحبت کنید...توهین به اون توهین به منه...سرتون تو کار خودتون باشه...
بنازم به این جذبه...در دم همه رو خفه کرد...بابک برای اینکه بحث رو عوض کنه شروع به تعریف از آهنگ جدید نیما وگروهش کرد...چند نفر از بچه های گروهش رو دیدم...بعد از تعارف قهوه اتفاق خاصی نیفتاد...فقط آخر مهمونی نیما وگروهش آخرین آهنگی رو که درست کردن برای همه زدن ویکی از پسرای خوش صدای جمع هم همراهیشون می کرد...آهنگ شادی بود...تمام مدتی که آهنگ زده میشد محو تماشای نیما بودم...با ابهت خاصی پشت پیانو نشسته بود وانگشتاش رو به آرومی ومهارت روی کلاویه ها میکشید...
این مهمونی هم با همه خستگی هاش تمام شد...خدا رو شکر نیما گفت: نمی خواد نظافت کاری کنی وفردا اول صبح از شرکت خدماتی میان تمیزکاری کنن از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم...با تنی خسته به رختخواب رفتم وخیلی زود خوابم برد...
***
-بابت پذیرایی دیروز واینکه همه چیز عالی بود توی حسابت پول ریختم...500هزار تومن پاداش حسن انجام کارت...
هااااااان؟...500تومن؟؟....جان من؟...ای خدا اگه می تونستم الان می پریدم تو بغلش وده بار می ب*و*سیدمش...بکل خستگی از تنم در رفت...
-این 500تومن همش پاداش نیست...
وا رفتم...یعنی چی؟...
-دستتون درد نکنه... اما پس برای چیه؟
نیما کمی روی صندلی راکینجر جابه جا شد... انگار مردد بود...فهمیدم می خواد از مهمونی امشب بگه...
-باید بری خرید...برو آماده شو...با هم میریم...
-خرید؟...واسه چی آقا؟...من چیزی احتیاج ندارم...

@romangram_com