#مهسا_پارت_46
باشنیدن اسم یلدا مو به تنم سیخ شد...اولین دوست دخترش نمایان شد...
نیما-بچه ها واقعا دیوونه شدید؟...برم چی بهش بگم؟...
شایان-ببین اینجوری شروع کن...سلام خوشگله...فردا شب باید بیای مهمونی وبرای یه شب نقش معشوقمو بازی کنی...یا میای یا اخراجت می کنم...اونوقت خرج ننه باباتو کی می خواد بده؟...
نیما-ای خاک تو سرت کنن با این حرف زدنت...یه کاره پاشم دست دختر روبگیرم بیارم وسط مهمونی تا یلدا جیگرش بسوزه و ولم کنه...اصلا فکرشو هم نکن..
بابک-پس با یلدا جون بسوز وبساز...بچه هاتونم خوشمل میشن...
نیما-خیلی پستیت بخدا...من دارم اینجا بال بال میزنم اونوقت شما...غیرت ندارین دیگه...آقا من ازش بدم میاد...بصورتش نگاه میکنم انگار می خوام بالا بیارم...شبا کاب*و*س میبینم یاد قیافش که میفتم...صداش سوهان روحمه...به ولله یا امشب یه فکری میکنید یا دوستیمون رو قطع می کنم...
شایان-ای بابا...چرا سرعت می ری تو آخه پسر...بخدا راهش همینه...ببین جواب میده در حد المپیک...تو که دیگه باید اخلاق دخترا دستت باشه...نیما جان کوتاه بیا...
بابک-شایان تو عمرش یه حرف درست زده باشه همینه...
شایان-اِ...هی هیچی نمیگم پر رو نشو...من نباشم که شما بخار ندارین...
پسر-نیما از قیافه دختره مشخصه ازت حساب میبره...دوتا داد بزنی سرش باهات راه میاد...چی میگی قبوله؟
باورم نمیشد...اینا دیگه کین...برای دک کردن دختری از قماش خودشون منو وسیله قرار میدن...یعنی نیما اگه قبول کنه خودم میکشتمش...همینم مونده که معشوقه سوری این نردبون بشم...لعنتی صدایی از هیچکس نمی اومد...دستشویی بدجوری بهم فشار آورده بود...دِ بنال دیگه...ای بر پدر ومادرت دورود...
دیگه نتونستم منتظر نظر نیما بمونم...ولی از قدیم گفتن سکوت علامت رضاست...مهسا خانوم کارت در اومد...
وقتی به سالن رفتم نیما ودوستاشو روی مبل دیدم که دور هم نشستن وخنده هاشون کل سالن رو برداشته...باید قهوه رو برای مهمونای آقا می بردم...نمی تونستم همزمان 21فنجون قهوه رو با هم ببرم برای همین ده تا فنجون توی سینی گذاشتم وبه سالن رفتم... اول به دخترا تعارف کردم که بغیر سه نفر مابقیشون برداشتن...نزدیک مبلی که شایان نشسته بود نزدیک شدم که صدام زد:
-مهسا خانوم،نیما می گفت غذا رو خودتون درست کردین...راست میگه؟...
-بله خودم درست کردم...خوشتون نیومد؟
-خوشم نیومد؟...تا حالا تو عمرم غذایی به این خوشمزگی نخورده بودم...عجب دست پختی دارین...دستتون درد نکنه...ای کاش منم کدبانویی مث شما داشتم...میبینید چقد لاغر ومردنی ام...از بس غذای بیرون می خورم...
چه عجب یه آدم باشعور پیدا شد...
@romangram_com