#مهسا_پارت_211
-از عمارت...از تموم کسانی که توی عمارت هستن ولی ما نمیبینیمشون...
-چه کسایی؟!
خم شدم و کنار گوشش گفتم:
-این یه رازه...
نیما ابروهاشو بالا انداخت وگفت:
-قول میدم به کسی نگم!!!...
-یه روزی برات تعریف میکنم...
نیما از روی مبل بلند شد وگفت:
-باشه... الان برمیگردم مهسا...
دو دقیقه از رفتن نیما نگذشته بود که با گیتاری توی دستش به سمتم اومد وبا لبخند روی مبل نشست:
-خب خب...از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است...
-میخوای بخونی؟
نیما یه بار چشماشو روی هم گذاشت وحرفم رو تایید کرد...
-چند روز قبل از تولدم این آهنگ رو گوش میدادم خیلی دوست دارم برات بخونمش...
دستامو بهم زدم وخوشحال وذوق زده به انگشتاش که روی سیمهای گیتاربود خیره شدم،نیما شروع کرد به زدن:
چشمــات پر اميدن،احساس قشنگي رو بهم ميدن
تو روز و روزگاري كه دلم ميخواست يكي ببينتم،حال منو ديدن
@romangram_com