#مهسا_پارت_188

بالاخره منظورش رو فهمیدم...اون مارو با هم توی آشپزخونه دیده و تموم حرفامون رو گوش داده بود... ولی داشت اشتباه میکرد...چقدر راحت به من و بهترین دوستش تهمت میزد...هر حرفش مثه خنجری قلبمو پاره میکرد...من،مهسای احمق،عاشق چه کسی شدم؟...من این نیما رو نمیشناختم... صدای شایان بلند شد:
-چی گفتی؟متوجه نشدم...دوباره تکرارکن...
نیما-کـــــــــری؟
شایان هم به دنبال داد نیما فریاد زد:
-آره من کرم...من کورم...من نمیتونم حرفایی رو که بهمون میزنی هضم کنم...نیما اینی که جلوت ایستاده شایانه...من شایانم...بهترین دوستت...چطور میتونی همچین حرفی بزنی؟
نیما- د لامصب منم دارم از همین میسوزم...تو بهترین دوستم بودی اونوقت من باید کثافتکاریتو تو عمارتم با یه خـــــــــدمتکارببینم؟...
نیما خدمتکار رو از عمد محکم وکشیده گفت...سرم گیج میرفت...حالت تهوع داشتم...نفس کشیدن برام سخت شده بود...حتی نمیتونستم از خودم دفاع کنم...
شایان-کثافتکاری؟...نیما شایان کثافتکاری میکنه؟...بی شرف من کی با کسی رابطه داشتم که این بار دومم باشه...چطور دلت میاد به این دختر معصوم تهمت بزنی؟...اصلا کی دیدی که من با...
-صداتو ببر...
-باید علت این حرفاتو واسم توضیح بدی...
-اره دیگه دیوار حاشا بلنده آقا شایان...ولی من بلدم چطور این دیوار روخرابش کنم...
شایان به سمت نیما رفت و یقه کتش رو گرفت:
-کدوم دیوار دیوونه؟
نیما دستاشو روی دستای شایان انداخت واونو از خودش جداکرد...با عقب رفتن شایان،نیما از فرصت استفاده کرد ومشتش رو به صورتش زد...اونقد حرکتش ناگهانی بود که باعث شد من از وحشت جیغ بکشم...شایان تلو تلو خوران روی زمین افتاد...به سرعت به طرفش دویدم...دستم به شونش نرسیده بود که از جا کنده شدم...نیما با هر دو دستش کمرم رو گرفت وبه گوشه ی از سالن پرت کرد...شدت پرت شدنم اونقد زیاد بود که صدای شکستن ارنج دستمو شنیدم...صدای فریاد من از درد با فریاد نیما بر سر شایان هم زمان بلند شد:
-این دیوارلعنتی...
شایان صورتشو به سمتم گرفت...از دماغ ودهنش خون میریخت...شروع کردم به هق هق زدن...نیما دیوونه شده بود...دلیل رفتارشو درک نمیکردم...اگه ابراز علاقه نمایشی من به شایان انقدر باعث دیوونگیش شده پس باید به حرف شایان ایمان بیارم که نیما منو دوست داشته...اما این عشق نیست...اون حتی حاضر نیست به حرفای منو شایان گوش بده...قضاوت اشتباهش هم به من وهم به بهترین دوستش آسیب میزد...بیچاره شایان و بدبختر از اون من...شدیم ضرب المثل...آش نخورده ودهن سوخته...درد دستم رو فراموش کردم...با دیدن چشمای نگرون شایان سعی کردم لبخندی بزنم...اون این وسط یه قربانی بود مثه من...
نیما با دیدن لبخند من به شایان دیوونه تر شد...به سمتش رفت،یقشو تو دستاش گرفت و بلندش کرد...اما شایان اینبار بیکار نایستاد و محکم به سینه اش زد...دست نیما از روی یقه شایان شل شد و دو قدم عقب رفت:

@romangram_com